همه چی با هم

سلام

     نوشتن یه حس خوبی بهم میده . نه که همش خاطره نویسی . نوشتن احساسات و اینکه توی اون زمان چه چیزهایی رو تجربه کردی . همیشه این کار رو کردم و کلی دفتر دارم . یه تجربه هایی رو باید ثبت کرد . مثلا یه دفتری دارم که اختصاص دادم به اینکه هر زمان که می تونم کاری رو که بد بوده از نظر خودم رو , توی موقعیتش انجام ندم اونجا می نویسم و به خودم آفرین می گم . البته این کار رو از فروردین 91 شروع کردم ولی تا حالا خیلی خوب پیش رفته و باعث شده بیشتر به عملکردم توجه کنم.

احساسهای متضادی رو دارم توی این روزا تجربه می کنم . احساس می کنم دیدم نسبت به دنیا خیلی عوض شده و و همه چی برام رنگ و شکل دیگه ایی رو پیدا کرده. واسه خودم این احساس ناشناخته و عجیبه . این حس رو شاید دو بار دیگه توی زندگیم تجربه کردم ولی یه نوع دیگه ی اون رو و نه به این کیفیت و حالت . امیدوارم برام نتیجه ی خوبی رو داشته باشه و باعث پیشرفتم بشه .

پدر و مادر دارن میرن واسه جشن فارغ التحصیلی آقای برادر خارج از کشور . آقای دکتر شد و کلی باعث افتخار .عزیززززززززززززززززم . کلی از خدا خواستم که پدر با تمام بیماری قلبی که دارن خدا حفظشون کنه تا جشن تموم شدن درس آخرین فرزندشون رو هم شرکت کنن .پارسال که پدر توی یه دوره ایی توی سی سی یو بستری شدن و حالشون بد بود من کلی به خدا التماس کردم و با خدا یه معامله کردم که همه ی درد و رنج پدر رو به من بده ولی پدر باشن که این مراسم رو ببینن و جالب اینه که از فردای اون روز حال من رو به بد شدن رفت و پدر رو به خوبی . در حدی دردهای عضلات بدن پیدا کردم که از درد گریه می کردم ولی در عین حال شاد بودم که پدر خوبن( من یه مشکل عضلات بدن دارم که هر از گاهی میاد سراغم و توی اون دوران کورتون و کلی دارو های مختلف باید استفاده کنم و کلا میریزم به هم و بدنم هم به دارو ها واکنش بد میده و مثل بادکنک هم ورم می کنم ) . برادر هم اون دوران اومده بود واسه تعطیلات میان ترمش . بعد از یه دوران خیلی سخت بهتر شدم . برای خودم جالب بود اون تجربه چون در عین اینکه درد می کشیدم از اون درد لذت می بردم و می گفتم خدا رو شکر .

توی یه دو راهی بد گیر کردم . شده تا حالا بدونید کدوم راه درسته ولی احساستون بکشوندتون یه طرف دیگه ؟؟ حالا من اون جوری شدم ... 

/ 3 نظر / 15 بازدید
فاطمه

تبریک واسه داداشتون[گل] چه دفتر جالبی داری . آدم اینجوری خودشو تنبیه میکنه به نظرم . البته اگه بجا بوده باشه.

بانو سرن

مانا جان اول تبریک می گم داشتن چنین برادری رو بهتون. چه معامله ایثارگرانه ای، اما تو بردی. تو سایه پدرت رو پاداش گرفتی. تو کائنات رو به زیر کشیدی و من الان کلی ذوق کردم که دوستمی. ذوق کردم که هستی. امیدوارم خیلی زود هم خوب بشی عزیز دلم.[ماچ]

آذین

به به! مبارک باشه! خدا سایه پدرت رو بالای سرتون نگه داره. انشاء الله فارغ التحصیلی نوه هاش رو ببینه.