عیدانه

سلام

   امروز باورم شد که بهار آمده , با این باور پرتاب شدم به سالهای دور . همان سالهایی که امتحانات ثلث دوم را به اشتیاق  تعطیلات بعدش می گذراندیم . همان سالهایی که هوا و شکوفه ها هم جور دیگری بود . همان سالهایی که از چند روز فبل از آمدن نوروز به فکر این بودیم که هفت سین امسال را در چه ظرف هایی بچینیم ؟ من همیشه و همیشه سری ظرف های فیروزه ایی مادر و فنجان های کوچک و شیک قهوه خوری که رویشان عکس دخترهای زیباروی مینیاتوری بود با لباس های فاخر , انتخاب اولم بود و عاشقشان بودم . همان سالهایی که مادر کلی تخم مرغ می پخت تا ما با آبرنگ هایمان رنگش کنیم و هر کداممان به سلیقه ی خودمان . همان سالهایی که قلبمان تاپ تاپ می کرد برای باز کردن قرآن پدر و اینکه ببنیم لای آن اسکناسهای تا نخورده چشم انتظار ما هستند که خرجشان کنیم .

    همان سالهایی که همه چیزش با این سالها فرق می کرد. همان سالهایی که چندین و چند بسته شیرینی عید هم کم می آمد در خانه ی پدری برای پذیرایی مهمان . همان سالهایی که کل اهالی کوچه برای عید دیدنی هم می رفتند . همان روزهایی که از صبح زود بیدارمان می کردند که صبحانه بخوریم و آماه شویم برای پذیرایی و معمولا هم ناهارمان را دیر وقت می خوردیم و شام را هم هر کس سرپایی در فاصله ی رفت و آمد ها . پدر بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ , بزرگ خانواده اند و چند روز اول عید همیشه در خانه بودیم . چه روزهایی بود . آخر شب که می شد خودمان می شدیم و سریال های تلویزیون و خوردن میوه و آجیل .

   همان سالهایی که چهارشنبه سوری اش هم فرق می کرد . تمام کوچه را قسمت قسمت خار و چوب می چیدند و آتشی برپا بود . از روی آنها می پریدیم و شاد بودیم و تنها صدای بلندمان دارت بود . همان هایی که با گوگرد سر چوب کبریت پرش می کردیم و بعد به زمین می زدیمش . خلاف بزرگ پسرها هم کاربیت بود و یا آب مقطر که در آتش می انداختند . قاشق زنی می رفتیم . بر سرمان چادر می انداختیم تا شناخته نشویم و زنگ همسایه ها را می زدیم و با قاشق به ظرفی که دستمان بود می زدیم . با روی خندان مواجه می شدیم از سکه تا شیرینی و آجیل  در ظرفمان می ریختند .چه لذت وصف ناشدنی داشت .

   همان سالهایی که سیزده بدرش هم فرق می کرد . جمعی می شدیم و به صحرا می رفتیم و غذا و آش و تاب بازی و وسطی ... سبزه هایمان را گره می زدیم و آخرش هم کاهو و سکنجبین خوری برپا بود.

   این روزها اما ... چهارشنبه سوری اش میدان جنگ است و سیزده بدرش در ترافیک ماندن.مهمانیها کمتر شده و دیگر حتی همسایه ی روبه روی واحدمان را نمی شناسیم چه برسد به عید دیدنی ...

   هنوز اما خانه ی پدری هست . عیدی لای قرآن پدر هست و سفره ی زیبای هفت سین مادر .. شکر . برای من اینها همان معنای عید است .شکر به بودنشان.

امسال با بزرگترین عیدی سالم به استقبال بهار می روم . شکر به بودنش .

هفت سین وبلاگم را می چینم :

قرآن ( نمی توانم کسی یا چیزی را جایگزینش کنم ) 

 بانو سرن عزیزم سبزه ام است که همیشه سبز است و پرنشاط و برایم سبز می ماند.

بهار - خونه دل و نوا که سنبل های سفره ام هستند و خوش رنگ و زیبا مانند دلشان که رنگش مسخم می کند . 

عسل .غزل و شاهو . باران . سهیلا . آفرین . نازی . بیتا . نشمیل . خانم سیب . سپیده . حسنا بانو . فاطمه . امینه . ندا . مانا . و ... تمام دوستانی که می خوانمشان و می خوانند من را .

   هفت سینم پر است از شیرینی و شکلات و سین ها و معمولا چندین شاخه رز و لاله. همه جا می شوند بر روی سفره ام و هر یک از شما نماد یکی از آنها و سپاس تمام شما عزیزانم را که این سفره را پر کردید به گرمای وجودتان و سبزی و مهرتان .

   شمعم شمع واقعیست , با اینکه از گرمای وجود تک تکتان گرم می شوم ولی نمی خواهم آب شدن هیچ کدامتان را ببینم  . همیشه خندان می خواهمتان و آرزویم برایتان همین است . دوستتان دارم و ماهی قرمز وسط سفره ام هم جوجه ام است و این ماهی کوچک برای همه تان می چرخد و می رقصد و با شما شاد است .

بهارتان مبارک . دوستتان دارم .

 

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

امیدوارم هرچه از خداوند می خواهی بر تو ارزانی دارد امیدوارم دنیایت به سرسبزی بهشت و امسالت صدچندان سرشار از شادی و عاری از غم باشد آنچنان که دنیای من که پنجره کوچک نگاه توست صدبرابر زیباتر و قشنگ تر از آسمان پر ستاره شب مهتاب است زندگیت در کنار فرزند نازنینت رنگین، صبحگاهانت همیشه شیرین ،آسمانت همیشه نیلگون و دریای نگاهت بی تلاطم و آرام باشد از خدا میخوام سال خیلی خیلی خیلی با آرامشی داشته باشی با جوجه البته ، می بوسمتون [ماچ][ماچ][ماچ]

نشمیل

چقدر عالی گفته بودی از عید چههفت سینی شود به به نوروزت مبارک عزیزم

خانومی

سلاااااام عزیزم چقدر خوشحالم ... بی نهایت ... خیلی خیلی ... زمان زیادی برد تا بالاخره وقت شد بیام به آدرس جدیدت و وقتی هم که اومدم چشام خیس شد از خوشحالی ... می دونی تو دوران بارداری پسته مون خیلی وقتا می شد که می اومدی تو ذهنم و بی اختیار واست بهترینها رو می خواستم و اینکه لذت این این دوران قشنگ رو بچشی ... خوشحالم خیلی ... امیدوارم هر سه تائیتون سلامت و شاد باشید عزیزم راستی با اسم جدید لینکت کنم ؟ قبلی رو حذف کنم کلا ؟

باران

سلام مادر جان.......سال نوی شما مبارک.....مراقب ماهی کوچولوی قرمزت باش......

شیوادالان بهشت

چقدر زیبا نوشتی پرفکت. انشالا سال نوت مبارک باشه و پر باشه از شادی خنده سلامتی و خبرای خوب و موفقیت . میبوسمت

فاطمه

چه دلنشین بود[قلب] ایشالا سال خوبی داشته باشی با همسر و نی نی مانا جون[ماچ]

نوا

مامان مانا چه معنی میده اینهمه وقته نمینویسی امیدوارم فردا صبح بیار بنویسی بابا دلمون تنگ شده نگرانیم بیا بنویس چه خبره.

غزل

سلام دوستم سال نو مبارک سالت سرشار از اتفاق های خوب و به یاد ماندنی

amine

كجايي مانا جان؟؟؟؟ بهارت مبارك

مانا ( ماجراهای این روزهای من)

بهار تو هم مبارم خانوم گل