بس است جانم ، بس است

سلام

باز از من چه می خواهی؟

باز کدام طلب نداده ات پیش من مانده که اینچنین جلوی در راهبندان کرده ای و دست به یقه ام شده ای؟

نمی بینی ؟ واقعا نمی بینی دخترک را که از شیره ی جان من می نوشد و این روزها این شیره دیگر شهد نیست ؟ واقعا نمی بینی؟

به کجای دلت دخیل ببندم؟ به کجای وجودت خودم را زنجیر کنم محض اینکه رحمت بیاید ؟

می دانی تحملش را ندارم؟ 

ادای کسانی را در نیاور که نمی دانند و سرت را تکان نده با تفکر که : جدی؟ نمیدانستم.. و در دلت به من قاه قاه نخند که خوبت میکنم ..

تو را به جان خودت بس است.

/ 10 نظر / 31 بازدید
نوا

چه اتفاقی افتاده یعنی خدا داره باهات شوخی میکنه؟ایناروبرای اوس کریم نوشتی؟

نشمیل

عزیزم ایشالله مشکلاتت به زودی حل بشه نگران نباش

موژان

عزیزم چیزی شده ؟؟؟[سوال]

پرین

چی شده مانا؟ دلم بدجوری ریخت؟ نگرانتم دختر، کاش شماره تو داشتم

مهاجر

ماناجانم بعد از مدتها آمدم و اینچنین نوشته بودی دلم ریخت دختر. دلم برای دختر کوچولوت ریخت مانا. امیدوارم برای مادر عزیزت اتفاقی نیافتاده باشه. امیدوارم همه چیز روبراه باشه و این حرفها یک خستگی زودگذر باشه...

خانم سیب

کی مانا؟ کاش واضح تر مینوشتی همسرت؟ امیدوارم هرچه زودتر همه چی اروم بشه

خانم سیب

ای جان مطمئن باش خدا بدتو نمیخاد گاهی وقتا تو شرایط بدی قرارت میده تا تورو از بودن تو شرایط بدتری نجات بده یا از رویارویی با شرایط خیلی بدتر همیشه خداروشکر کن و بهش تول کن مطمئن باش بی جواب نمیمونی[ماچ]

عسل

بعضی وقتها واقعا ازش میپرسم به نظرت بس نیست؟یعنی توی بنده هات چه قدرتی دیدی که بس نمیشه این روزا ...نمیدونم ...