آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

حال و روز من
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

چقدر وول می زد ! مرتب از این گوشه به آن گوشه می شد و هی جنب می خورد . با آن صدای تاپ تاپ سریعش که از اعماق دریا می آمد . یک لحظه دست از جنب و جوش بر نمی داشت تا آن دکتر بیچاره بتواند اندازه اش را بگیرد . کلی زمان برد . اولش نگران شدم آخر مونیتور روبه رویم روشن نبود و فقط سکوت بود و دقت شدید دکتر و من خیره به صورتش که حرفی بزند . صورت همسر را که دیدم داشت لبخند میزد .

دیروز برای غربالگری رفته بودم . پزشکم می گوید بیمارستان پارس آزمایش خون و سونوگرافی را برای بررسی به آلمان می فرستند و نتیجه شان معتبر است . دکتری که سونوگرافی می کرد گفت همه چیز طبیعی است و اندازه ها نرمال . قد , اندازه ی خط روی نخاع و اندازه ی بینی . می گفت وقتی در این مرحله همه چیز نرمال است 99 درصد نتیجه ی آزمایش خون هم خوب است و آن یک درصد هم احتمال نادر است .

12 هفته و چهار روزش بود و از آن جوجه های بلا که مرتب وول می خورند و می خواهند برای پدر و مادرشان دلربایی کنند و الحق که کلی هم دل هر دوی ما را برد .

---------------------------------------------------------------------------

عید خوبی بود . مهمانی رفتنمان فقط به خانه ی پدر و مادرها ختم شد . حوصله ی این خانه به آن خانه شدن را نداشتم و ترجیح می دادم به خودم بپردازم و راستش تصور اینکه هر جا بروم بازدیدی هم دارد بیشتر مانع رفتنم می شد و این اولین سالی بود که از مهمان گریزان شده بودم. چند روزی سفر و باقی اش را هم با همسر به گردش درون تهران گذشت.

----------------------------------------------------------------------------

اوضاعم بهتر از قبل است . قند صبح هم بالاخره کنترل شد . واحد انسولین شبم خیلی بالا رفته و نهایتا با آزمون و خطا هم به این نتیجه رسیدم که شبها فقط به عنوان شام باید چند تکه ی کوچک نان و کاسه ایی ماست بخورم . آخر شب هم یک سیب و قبل از خواب یک لیوان شیر . اینها باعث می شود صبح قندم نرمال باشد.

 ---------------------------------------------------------------------------

بازی عسل بدیعی را خیلی دوست نداشتم . همیشه غم داشت و مرگش غمناک تر . با اینکه بازی اش خیلی جذبم نمی کرد ولی ... خبر مرگش تا روزها در سرم می پیچید و وقتی عکس پسر کوچکش را دیدم که دیگر ... خدای من چهره ی آن پسر از جلوی چشمانم کنار نمی رود.