آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

این چند روز
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

    نبودم مدتی . حالت تهوع و سرگیجه و خستگی امانم را بریده بود و این قند ناشتا هم که پایین نیامد . از پیاده روی شبانه تا هر توصیه ی دیگری که شنیده بودم را عمل کردم ولی بی فایده بودند . یک دنده است و لجوج , می خواهد ثابت کند حرف حرف خودش است و دکتر غدد هم که روزانه واحد انسولین را بیشتر می کند ولی نوسانش تمام نمی شود . مدتی بدخلقی هایم برای خودم هم غیرقابل تحمل شده بود و دیگر حتی خودم را هم نمی شناختم آنقدر که تغییر رفتار داده بودم . یک عاملش را غیر از تغییرات هورمونی کشف کردم و به دکتر غدد گفتم که باعث شد مشاور تغذیه ام رژیم غذایی ام را سبک تر کند . سه کیلو و نیم از قبل از بارداری وزن کم کرده ام و آنقدر رژیم غذایی قبل سخت بود که مرتب گرسنه بودم و این گرسنگی و ضعف شدید باعث ضعف اعصابم شده بود طور عجیبی .

    مشاور تغذیه گفت این رژیم را دادم به این امید که نیازی به انسولین نداشته باشی ولی ظاهرا چشمت را هم کور کردم به جای درست کردن ابرو . حالا اوضاع رژیم بهتر است و من کمابیش همان مانای گذشته شده ام . ( خداوند هیچ بنده ایی را مخصوصا از نوع باردارش گرسنه نکند ، آمین ) وزنم در این ده روز ثابت مانده و دیگر کم نشده و همان سه کیلو و نیم کم شده از قبل است .

    حالا همسر نفس راحتی می کشد و طفلکی از غر و لندها و خشم من در امان است . مانایی را دید در این مدت که در طول ده سالی که با هم هستیم ندیده بود . جنبه هایی جدید که حتی برای خودم نا آشنا بود ولی من هم فهمیدم میزان صبر همسر چقدر بالا است و چقدر در مقابلم کوتاه می آید . ( در موقعیتش که قرار بگیری تازه خیلی چیزها دستت می آید )

برای بعد از عید وقت غربالگری دارم . دعا کنید مشکلی نباشد .

امروز جوجه ی عزیز نه هفتگی اش تمام شد و حالا نه هفته اش  کامل است .

تنها چیزی که این روزها هوس می کنم سیب است با یک لیوان چای شیرین که با نان و پنیر بخورم که چای شیرینش جزو موارد ممنوعه است و همچنان در آرزویش مانده ام . این قند باعث شد بفهمم که اراده ی قوی دارم و تا امروز لب به خوراکی های ممنوعه نزده ام حتی آنهایی که احتمال دهم قند دارند .

دیگر .... خانه ام بالاخره امروز تمیز شد و من هم آماده ی عید شدم . خانمی آمد و مثل گل کرد خانه ام را .