آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

بازی وبلاگی
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

به دعوت نوای عزیز این بازی را انجام میدهم .

چگونه وبلاگ نویس شدم؟؟

   چهار سال پیش یکی از بستگانم وبلاگ نویس بود و آدرسش را به من داد و شروع به خواندن کردم .مدتی می خواندم و بعد وسوسه نوشتن در من شروع شد , البته نه به این اسم و آدرس . خانه ی دیگری داشتم و ابتدا دلنوشته هایم یا به عبارتی شعرهایم را می نوشتم . کم کم تبدیل شد به از هر دری سخنی و ... . اوایل به دلیل ناشی بودن در نوشتن با تمام کسانی که می آمدند دوست می شدم و شماره ی تماس و ... همین شد دردسر . گاه و بی گاه تماس برای مشورت و ... خسته ام کرده بود این مشاوره های تلفنی , بدون اجازه هم به هم میدادند شماره ام را و من کم کم دیدم جماعتی که نمی شناسم شماره ام را دارند و کم کم فقط مانده در تبلیغات تلویزیون اعلام کنند , کاش یک بارش را می گفتند می خواهیم حالت را بپرسیم ولی .. فقط تبدیل شده بودم به الو فلانی می خوام طلاق بگیرم و‌ چک دارم و ... . مجبور شدم از همه خداحافظی کنم و ببندمش و تا مدتها هم شماره های ناشناس را پاسخ ندهم , البته توشه ی خوبی هم از آن دوران دارم دوستانی مانند سرن مهربان و بهار عزیز که دوستی شان برایم ارزشمند است .

    کوچ کردم به اینجا و محتاط تر شدم و راضی ام و دوستان خوبی هم دارم که تک تکشان عزیزانم هستند. یکی از آنها نوای عزیزم است که در این مدت کوتاه قلب مهربانش برایم درخشیده و شادم از آشنایی اش.

    دلم می خواست در این خانه ی جدید راحت تر بنویسم ولی باز هم نشد , انگار اصلا نمی شود جایی را داشته باشی که تمام تمام تمام ذهنت را در آن خالی کنی و سبک شوی. همیشه احتیاط و همیشه مرز و همیشه نقاب . این آزارم میدهد . از احساسم راجع به زندگی ام و همسرم نوشتم و صندوق نظراتم پر شد از نظراتی که فقط جایشان سطل آشغال بود . رمزدارشان کردم که بماند برای دل خودم . ظاهرا این محیط هم پر است از خاله زنک بازی و تنها اگر بنویسی از بدبختی ات دیگران می دوند و می آیند و دوستت می شوند و ترحم ... . از اتفاقات کاری هم که می نویسم باز مجبورم کلی از نظرات را روانه ی سطل آشغال کنم ... . همین است دیگر که صندوق نظراتم را باز نمی گذارم و انتخابی تاییدشان می کنم ولی باز هم راضی ام  و داشتن شما برایم ارزشمندتر است . 

-------------------------------------------------------------------------------------------

    این تغییرات هورمونی در بدنم اخلاقم را دگرگون کرده ,‌ هرچه اخلاق بد داشتم را ضربدر صد کرده و گذاشته روبه رویم . حساس ترم کرده و دل نازک تر . فکر کنم تمام زنان دچار افسردگی بعد از زایمان می شوند و مال من قبل از زایمان است . با خودم هم دعوا دارم اینگونه پیش بروم کتک مفصلی از خودم می خورم . چاره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟