آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

خانه ی پدر
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     چند دقیقه ایی است به خانه رسیده ایم و نتوانستم صبر کنم . حتما باید می نوشتم شاید آرام شوم .

     گفته بودم که همسر نمی گذاشت که به خانواده ها حتی مادر و پدر خودم بگویم و هرچه می گفتم بیا برویم خانه شان خبر دهیم می گفت جمعه , بعد که باز اصرار من را می دید می گفت ما دعوتشان می کنیم و .. خلاصه هر دفعه به یک بهانه ایی نمی گذاشت من پایم به آنجا برسد و می گفت به من اعتماد کن و به حرفم گوش کن .

     امروز عصر طبق قرارمان رفتیم . همسر یک گلدان کاج طبقاتی زیبا برای مادر خرید و با یک جعبه شیرینی وارد شدیم . اولش که پدر را در آغوش کشیدم متوجه چیزی نشدم از بس هیجان گفتن داشتم . بوسشان که کردم و پدر خواستند بنشینند متوجه چیزی در صورتشان شدم . جای چند بخیه درست بالای ابرویشان , یعنی یک میلیمتر فاصله با ابرو . من فقط می پرسیدم چه شده ؟؟؟ دست و پایم را گم کرده بودم . پدر می گفتند چیزی نیست . مادر شروع به تعریف کردند که روز پنجشنبه ی پیش پدر در اطاق خواب می افتند و سرشان به لبه ی دراور می خورد و می شکافد و هشت بخیه می زنند  و من فقط اشک می ریختم. روی صورتشان هم جای کبودی در حال خوب شدن بود . برایم عجیب بود که همسر واکنشی نشان نمی داد و فقط می گفت عزیزم ببین حالشون خوبه .

     مادر تعریف کردند که همان روز به همسر زنگ زده اند و گفته اند که من را تا ده روز دیگر که امروز باشد به خانه شان نبرد و مانعم شود که بروم و پدر را با این وضعیت ببینم تا بخیه ها را بکشند که من آرامشم به هم نخورد . همسر هم گفته بود چشم با اینکه سخت است ولی تلاشم را می کنم و مرتب هم در این روزها با مادر همراه بوده و دیشب هم تماس می گیرد و از مادر می پرسد که اگر فردا پدر سرحالند بیاییم .  

     من تمام این هفته منگ بودم که چرا مادر کم زنگ می زند .اصلا نمی گوید بیا . چرا همسر هر بار که می گویم می خواهم بروم یا برویم بهانه می گیرد و می خواهد سر من را با چیزی گرم کند .

     آوار بر سرم ریخته بود با دیدن پدر. یک دل سیر که اشک ریختم بعدش خبر دادم و هر دو شاد شدند و من شادی را به وضوح در صورت هر دو می دیدم. مادر می دانست که من اقدام می کنم برای بارداری و ماه پیش هم یک بار پدر در سی سی یو بستری شدند که همان روز که من فهمیدم حالم بد شد و شدیدا به خو ن ر یز ی افتادم . به همین دلیل مادر این بار به من نگفتند .

     من بابایی هستم و عاشق پدرم . نه که مادر را دوست نداشته باشم , مادر برایم سمبل یک زن کامل است و عاشقش هستم  ولی پدر برایم شکننده ترند . شاید چون سالهاست که درگیر بیماری قلبی هستند .

دو سه ساعتی بودیم و بعد به منزل پدر همسر رفتیم و آنها هم شاد و سرحال شدند .

     حالا فهمیدم دلیل اینکه هسر مرتب می گفت به من اعتماد کن و تا آخر هفته نرویم که خبر دهیم چه بود . اگر من پدر را همان روز با خونریزی یا با باند و بخیه می دیدم ... .