آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

حس های عجیب و غریب من
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     این روزها مملو از احساسهای عجیب و غریبم . درست نمی توانم بخوابم . پنج دفیقه می خوابم و ده دقیقه بیدارم . بدنم نا آرام است و این کمر درد هم که قوز بالا قوز است و یک قوز دیگر هم اضافه شده و آنهم گرفتگی پشت پایم است . تمام این احوال را هفته ی پیش هم کمابیش داشتم ولی نمی خواستم بپذیرم که باردارم و به خودم می قبولاندم که سرما خورده ام .

    این چهارمین ماه ما برای اقدام به بارداری بود . ماه اول که همان در مرحله ی لانه گزینی از دست دادمش و دو ماه دگر هم خبری نبود و به همین خاطر بود که این ماه نمی خواستم به خودم وعده دهم که خبری شده . توضیح داده بودم که همسر من شدیدا مخالف داشتن بچه بود ولی نمی دانم چه شد که پنج ماه پیش نظرش ازین رو به آن رو شد . احساسات این روزهایش برایم شیرین است . با بچه اش حرف می زند و دست به شکم من می کشد و می بوسدش و خلاصه دنیایی ساخته برای خودش . او که تا امروز هیچ وقت با من پایش را هم حتی به داخل مطب دکتر زنان نگذاشته بود دیروز با من آمد و با خانم دکتر هم صحبت کرد و سوال هم پرسید . بچه چه ها که نمی کند . برای من ازین نظر جالب توجه بود که همسر این همه مخالفت می کرد و حالا اینگونه شده است !!!!!!!

     دیشب با لبخند به من نگاه می کرد. پرسیدم چیزی شده ؟؟ گفت دارم به مامان نگاه می کنم . حالا من هم که کلی سو استفاده می کنم و تمام کارهایی که قبلا تلاش می کردم کمتر انجام دهم را می خواهم انجام دهم . دیشب رفته بودیم خرید . بادکنک هم  داشتند برای تبلیغ . به فروشنده گفتم آقا اگه بچه داشتیم ازینها میدادید؟؟ من دارم ولی معلوم نیست . فروشنده هم خندید و رفت دو تا ( دقت کردید دو تا ) برایم آورد . من ذوق مرگ شده بودم و کلی داخل ماشین جیغ جیغ کردم و می گفتم همسر جان این حرکات مال من نیست کار فرزندت است . پریشب هم در ماشین شیشه های آبمیوه را به هم میزدم  و کلی آواز می خواندم و جیغ میزدم و همسر با تعجب نگاهم کرد و من گفتم من نیستم کار وروجکه و همسر جلوی سطل آشغال نگه داشت و گفت بنداز اون تو الان می شکنن توی دستت و من مجبور شدم انجام دهم . اینجایش دیگر برای خودم خطرناک بود ولی همچنان بلند بلند می خواندم و روی در ماشین می زدم .

    ها ها ها می خواهم کلی سو استفاده کنم . من خیلی دختر شیطانی بودم و هستم ولی مرتب در حال کنترل خودم بودم مخصوصا در خیابان که هر آن امکان داشت کسی رویتم کند. حالا اگر کودکم به خودم برود که کار من زار است . همیشه دست و پایم زخم بود در کودکی از بس که تابستانها در کوچه بودم و در حال شیطانی یا مسابقه دوچرخه سواری با پسرها .هنوز هم روی استخوان ساق پاهایم که دست می کشم مانند دشت , بالا و پایین دارد. تعجب نکنبد لطفا ولی سه مرتبه پاهایم شکسته . بینی ام شکسته . دو انگشتم هم در رفتگی داشته است .اینها توانایی های من است .

     برخلاف من همسر بسیار آرام بوده است . از آن پسر بچه هایی که کنار مادرش می نشسته و از شیطانی خبری نبوده است . الان هم همین است . می تواند ساعتها آرام بنشیند ولی من میخ از صندلی ام در می آید بیشتر از چند دقیقه . حالا این کودک قرار است چگونه باشد ؟؟؟ امیدوارم خدا دلش به حال من بسوزد و میانه شود .

    دیگر چه بگویم ؟؟ آها . دیروز دکتر کلی توصیه کرد . رژیم غذایی داد از موادی که حتما باید در یک روز به بدنم برسد و قرار شد سونوگرافی را دوشنبه ی هفته ی آینده انجام دهم . تعجب نکنید که بگویم در پنج هفتگی شکمم بزرگ است , در حدی که مجبور شدم بروم شلوار بارداری بخرم از بس فشار بر شکمم بود(‌راستی چرا اینقدر لباسهای بارداری بد رنگند و تیره . قهوه ایی , طوسی و سرمه ایی . این سه رنگ. من البته هفت تیر رفتم )  دکتر گفت در این دوره نفخ شدید ایجاد می شود و در مورد تو خیلی زیاد است و این حجم بچه ات نیست و حجم روده است . خیالم راحت شد . ترسیده بودم که از حالا اینقدر شده ام هشت ماه دیگر چه می شوم ؟؟هفته ی پیش که نمی دانستم باردارم تصورم تغییرات قبل از عادت ماهیانه بود .

    برای کمر درد هم نشستن و خوابیدن صحیح را آموزش داد که درد را کمتر کند و برای گرفتگی پشت عضلات پاهایم هم رژیم غذایی داد . به همسر هم گفت که در این ماهها خانمتان بد اخلاق و حساس می شود و نیاز شدید به ساپورت عاطفی دارد .

    یکی از علایمی که خلقت به هم میریزد را دیروز تجربه کردم . همسر دنبالم آمد که با هم به دکتر برویم و تا از در خانه وارد شد و در آغوشم کشید من شروع به گریه کردم و آنهم چه گریه ایی . نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده بود , تا چند دقیقه قبلش خوب بودم. دلیلی هم برایش نداشتم .

     گزارش کامل را دادم جز اینکه طبق قولی که به همسر داده ام به خانواده ها گفته نشده هنوز و من گلویم تحت فشار است و تا نگویم راحت نمی شوم ولی به خواسته اش هم احترام می گذارم و تا جمعه صبر می کنم . خدایا بچه ام مادری می خواهد با گلویی سالم, نکند این خبر خفه ام کند !!!

 بعدا نوشت : من الان 33 سالمه خیلی فاصله سنیم با کوچولوم زیاد نمی شه ؟؟ تا به دنیا بیاد 34 شدم . این امروز جزو فکرایی بود که داشت مغزم رو می جویید.