آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

قضاوت
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     دیروز همسر می گفت دلش به حال پیر مردی سوخته که همسرش او را از خانه بیرون انداخته و حالا مرد بینوا بی جا و مکان است و قوم و خویشی هم در تهران ندارد . می گفت پیرمرد کلی مدرک پزشکی قانونی داشته که بارها مورد ضرب و شتم همسرش قرار گرفته . پیرمرد گفته بود که همسرش تعادل روحی ندارد و ...

     من اما سعی می کردم متقاعد کنم همسر را که ما نمی دانیم در زندگی شان چه اتفاقاتی افتاده و شاید مرد آنقدر بد بوده که حالا زن به خیال خودش انتقام می گیرد . همسر هم تاکید داشت که نمی گوید کدام غلط بوده اند و کدام درست و منظورش فقط این است که سرگردانی پیرمرد ناراحتش کرده است .

     در همین حین به خودم آمدم دیدم چه اصراری دارم که زندگیشان چگونه بوده ؟؟؟ من که همیشه اصرار داشته ام قضاوت نکنیم !!! حالا چه بر سرم آمده ؟؟؟ شاید دلیلش پیش ذهنیت هایی باشد که دارم .

    چند سال پیش بود که عروسی مادر شوهرش را با 167 ضربه چاقو به قتل رساند . اولش که می شنوید شاید بگویید چه سنگ دل !! ولی دقیق تر که نگاه کنید به این نتیجه می رسید که چه حرصی داشته این عروس از مادر شوهرش !!! شاید هم بیمار بوده از نظر روانی ولی آخر شما چاقویی دست بگیرید و بر بالشی بزنید . چند ضربه می توانید وارد کنید ؟؟ این زن چگونه این همه ضربه وارد کرده ؟؟!!! ( پزشک قانونی علایمی از روانی بودن زن ارایه نکرد )

    اعترافی شیطانی بکنم . همان سال اولی بود که من تازه عقد کرده بودم . در دادگاه جنایی شنیدم موضوع را . برای ناهار منزل مادر شوهر جان دعوت شده بودم و در حالتی بس ناراحت به ظاهر و بسی خبیث در درون برای مادر شوهر جان تعریف کردم که ببینید مادر شوهر چه زجری به این عروس داده و عروس بینوا هم چگونه از خجالتش درآمده و احتمالا از فرط عصبانیت نمی دانسته چه کند و ... خلاصه پیاز داغ بد بودن مادر شوهر را کلی اضافه کردم و با این حال هم چاقوی آشپزخانه را برداشته بودم و می گفتم تصور کنید چند ضربه زده و اصلا حرصش هنوز باقی بوده و مادر همسر هم نگاهش در صورت من گره خورده بود و فقط می گفت پناه بر خدا .

     البته تعبیر من این بود که پناه می برم به خدا از شر این عروس !!!! گربه را خوب کشتم ؟؟؟؟ حالا مثلا گربه کشته ام و اوضاعمان این است وای به روزی که این را هم تعریف نمی کردم .

جدی اش کنم بحث را .

    مورد دیگری هم بود که فکرم را چند وقت پیش تر مشغول کرده بود و آنهم زنی بود که یک قابلمه ی پر روغن داغ را به روی صورت همسرش که خواب بود ریخت . در دادگاه جنایی بحثش داغ بود . من اما در میان آن همه همهمه ی حرفها و شلوغی رفت و آمد , فکر می کردم که زن چه حسی داشته برای این کار ؟؟ مرد چه کرده بود در حقش ؟؟ آیا زن روانی بوده ؟؟ ... هزار سوال در ذهنم می چرخید . مثل همان مورد مادر شوهر کشی .

    زمان دانشجویی در یکی از کلاسهای پزشک قانونی جنازه ی زنی را دیدیم که روی تنش پر بود از جای سیگار و سیخ داغ و کبودی های کتک و ... نهایتا زن مرده بود از شدت این همه درد و آزار . کار هم کار شوهر و مادرش بود . از تن زن برای جاسیگاری استفاده می کردند و با آزار دادنش آرام می شدند . در تحقیقات پزشک متخصص نظر داد که هر دو روانی هستند . بیچاره زن که تاوان روانی بودن پسر و مادرش را پس داد .

    من در چند دادگاه شهلا بودم . همان که می گفتند همسر آن بازیکن فوتبال معروف را کشته است . وقتی جلسه تمام می شد هزاران علامت سوال در ذهنم می چرخید . به او نمی آمد قاتل باشد . اصرار عجیبی داشت بر قاتل بودنش و برای من عجیب تر این بود که حتی وقتی مخاطب قرار می داد آن مرد را , مرد حتی نگاهش هم نمی کرد . حس بدی می گرفتم از آن مرد . من خدا نیستم و نمی دانم بینشان چه بوده ولی احساس ناخوشایندی داشتم از روند اتفاقات و صحبت ها . مرد به عنوان سرپرست دو کودکش شده بود  ولی دم همسرش . ( نمی دانم می دانید یا نه , زن و شوهر هیچ یک ولی دم هم نیستند و نمی توانند در مورد قصاص یا بخشش نظری مستقل دهند , این هم از عجایب قانون ماست ) خونخواهی کردن مرد خون من را به جوش می آورد . هیچ کس فکر هم نمی کرد که این مرد بوده که پای این زن را به زندگی باز کرده بود وگرنه چه جای رابطه ؟؟ همه به زن مرده گی مرد فکر می کردند و من می خواستم بروم جلو و هرچه لایقش هست را به او بگویم .

    بعد از اعدام شهلا فیلمی پخش شد . نمی دانم دیده اید یا نه . نامش به درستی خاطرم نیست . فیلم مستند بود . فیلم های خصوصی از زندگی شهلا بود . همه ی ما نمونه اش را فراوان داریم . او هم با عشقش فیلم گرفته بود از زندگی اش . حرفهای بازپرس و پزشک قانونی هم بود و نهایتا من آخر فیلم منگ منگ منگ بودم که احساس ناخوشایند من غلط نبوده . برگه های تحقیقاتی را می خواندند که در جریان بازپرسی نوشته شده بود. ابهامت زیادی بود , همان ابهاماتی که باعث شده بود این همه سال حکم اجرا نشود و اگر فیلم را ببینید شما هم متوجه خواهید شد که امکان قتل توسط شهلا ضعیف بوده است و پزشکی قانونی نظراتی داده بود که باعث می شد تصور شود که مردی در صحنه ی قتل وجود داشته از معاینات داخلی مقتوله تا ... .

      در تحقیقات اولیه و جلسات دادگاه نخستین , شهلا گفته بود که ناصر به من زنگ زد و گفت می گویند در خانه ام اتفاقی افتاده و بعد من خودم را رساندم و دیدم همسرش کشته شده , ولی بعد اقرار کرد و نهایتا انکار و گفت : " من قبلا نیز اعلام کرده‌ام قاتل لاله نیستم و تنها به خاطر علاقه‌ای که به ناصر داشتم، به قتل لاله اعتراف کردم. وی اضافه کرد: از مرگ نمی‌ترسم و هیچ دلیلی برای خود نمی‌بینم که بخواهم دروغ بگویم ".

     نهایتا بعد از چندین سال با وجود ابهامات فراوانی که در پرونده وجود داشت شهلا را به دار آویختند . نمی دانم در پس ماجرا چه بود که این زن قتل دیگری را به عهده گرفت ولی این فیلم مستند که همه اش صحنه های واقعی بود برایم این پیام را داشت که قاتل نبود و یا حتی دلایل دیگری که هیچ کس به زبان نیاوردشان و اصلا چه کسی قاتل بود ؟؟؟؟؟؟

    باز هم اگر بخواهم بنویسم موضوع زیاد است و مثنوی هفتاد من کاغذ می شود ولی نهایتا نتیجه اش این می شود که قضاوت نکنیم . حکم ندهیم . نتیجه گیری عجولانه نکنیم .