آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

عشق یا حماقت
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

      امروز می خواهم باز هم از آن ماجراهای شاخ در بیاور بگویم برایتان. از یک مرد. چند وقت پیش تر این مرد ( آقای ن ) را دوستی جهت مشاوره برای اختلافات خانوادگی اش به من معرفی کرد .

     آقای ن آمد . گفت خانمش رفته و فرزندش را هم برده است و می گوید نمی آید تا زمانی که حق طلاق را به او بدهم . پرسیدم مشکلی دارید ؟؟ مگر می خواهید جدا شوید ؟؟ گفت نه . من آنقدر دوستش دارم که چند هفته پیش تنها دارایی هایم , خانه ی کوچکم و پرایدم را هم به نامش کردم. گفته بود این کار را بکنم می آید ولی برنگشت .

      پرسیدم کاری کرده ایی که بدبین شده است ؟؟ گفت نه کار بدی نکرده ام.من متعجبم بودم و می دانستم این تنها دلیل نمی تواند باشد. می گویم مشاور خانواده رفته اید ؟ می گوید بله ولی خانمم از وقتی مشاور گفت مشکل از اوست دیگر نمی آید .

     من دیگر بحثی نمی کنم با این تفکر که بعضی زمانها رازهایی هست که دلت نمی خواهد بگویی. می پرسم از من چه کاری ساخته است ؟؟ می خواهد برایش از شرایط دادن حق طلاق بگویم و اینکه چه باید بکند و آیا این خواسته ی همسرش عملی است که دادگاه این را مکتوب کند؟؟ برایش مفصل توضیح دادم و گفتم لااقل بگو کل یا مقداری از مهریه اش را ببخشد .

     می گوید او زن خوبی است و مهر نمی خواهد و فقط می خواهد من به او ثابت کنم دوستش دارم و من هم می خواهم برگردد و از من دل اطمینانی می خواهد و من این اطمینان را می خواهم به او بدهم و دوستش دارم و بالاخره عشق هم تاوان دارد و من هم اشتباهاتی داشته ام مثلا زود عصبانی می شدم ولی حالا کلی روی خودم کار کرده ام و ... البته من هم به صدق گفتارش اطمینان پیدا کردم چون آرامش در چهره اش موج می زد.

مرد می رود .

     چند روز بعد باز پیدایش می شود . می گوید آمده ام از شرایط دادن حضانت فرزندم به خانمم بگویید. می پرسم مگر برنگشت ؟؟؟ می گوید نه . نیامد و می خواهد حضانت را هم بگیرد آن هم بدون قید و شرط تا برگردد.

     این بار دیگر تحمل نمی کنم و بیشتر می پرسم ,‌ نهایتا می گوید اگر می شود خانمم روزی شما را ببیند و برایش توضیح دهید که دادن حضانت چگونه است . می گوید باور ندارد حرفهایش را . من هم از روی کنجکاوی که بدانم این زندگی چه اشکالی دارد با کمال میل پذیرفتم.

     با خانم ن حرف می زنم . می گوید به آینده ام اطمینان ندارم . برادر همسرم از شدت افسردگی خودش را کشته و پدرش هم از بعد از پسرش افسرده شد و حالا من هم می ترسم که همسرم هم افسردگی بگیرد و خودش را بکشد و در این جامعه همه افسردگی دارند و ... چه و چه و چه از ترسهای بیمارگونه اش نسبت به اطرافش و همسرش .

    می گویم اینگونه نمی شود . اگر با این افکار بخواهیم زندگی کنیم که خطر همیشه هست و اصلا نباید حتی از خانه خارج شد چون امکان دارد تصادف کنی و .... روزانه هزاران نفر تصادف می کنند و ... هر چه می گویم انگار آب در هاون می کوبم . او باز هم حق را به خود می دهد و اصرار می کند که تضمینی ندارد و تضمین می خواهد . می گوید از حق طلاقش هم راضی نیست چون در دادگاه نبوده . توضیح می دهم که نمی شود و این وکالتی است که مرد به زن می دهد در دفتر اسناد رسمی که زن وکیلش باشد و از طرف مرد بتواند خودش را طلاق دهد و ...  .

     راضی می شود ولی می خواهد حضانت فرزندش دادگاهی باشد . این را هم برایش توضیح می دهم که در دادگاه فقط زمانی این اتفاق می افتد که شکایتی در میان باشد و ... .

     کلی چانه می زند . انگار من قاضی هستم و نمی خواهم حکمش را بدهم . می گویم برای اطمینان برو او از دیگری هم بپرس .

من: همسرت خیانت کرده ؟؟ او: نه .

معتاد است ؟؟  نه.

خیلی عصبانی می شود؟؟  ‌نه.

کتکت زده ؟؟ با فرزندش بد رفتار است ؟؟  نه.

     کلی ازین قبیل سوالات کردم و او تنها می گوید تضمین می خواهد اگر افسرده گی گرفت ... اگر خود کشی کرد ... . می گوید چه تضمینی دارد دو روز دیگر هم فرزندش را دوست داشته باشد و خوانده در روزنامه ها که فرزندکشی دارد شایع می شود. می گوید چه تضمینی دارد حتی من را دوست داشته باشد و باز در روزنامه ها خوانده است مردانی هستند که زنانشان را می کشند.

     من خنده ام گرفته بود و گفتم اگر درست خوانده باشی مادرانی هم هستند که فرزندشان را می کشند و زنانی هم هستند که شوهرانشان را می کشند و چه تضمینی هست که تو این کار را نکنی . می گوید من به خودم اطمینان دارم و کلی هم من را نصیحت کرد که مراقب باشم و به خیال خودش , من جسورم و باید دست ازین جسارت بکشم . چه تضمینی هست که دو روز دیگر همین آدمهایی که دور و برم هستند من را نکشند .

     بعد از رفتن خانم ن به دوست مشاورم زنگ می زنم و او هم مثل من عقیده دارد این زن بیمار است و نهایتا هم می خواهد طلاق بگیرد و با اینکه بیمار است ولی بسیار زرنگ و می داند چه کند .   

     آقای ن چند روز بعدش تماس گرفت و تشکر کرد و گفت حضانت را داده و قرار است همسرش به زندگی برگردد . من پرسیدم چرا هنوز نیامده ؟؟ می گوید گفته آخر هفته می آیم . مکالمه ی ما تمام شد ولی من اطمینان داشتم باز هم آقای ن پیدایش می شود و می گوید خانمش طلاق می خواهد . انگار انسان شناسی ام هم در این سالها با سر و کله زدن با انسانهای رنگ رنگ , تقویت شده است.

     یک هفته بعد سر و کله ی آقای ن پیدا شد و می پرسد خانم ... هزینه ی طلاق چقدر است ؟؟؟ می گویم مگر می خواهید طلاقش بدهید ؟؟ می گوید نه , او می خواهد طلاق بگیرد. گفتم خب حق طلاق دارد بگو برود انجامش دهد . می گوید خانمم می گوید من تا به حال دادگاه نرفته ام , می ترسم از آن محیط و پول وکیل را هم ندارم و ... .

     می گویم مهریه اش چقدر است ؟؟ می گوید 700 سکه . می پرسم می خواهدش ؟؟ سکوت می کند . یعنی نمی دانم . می گوید گفته تو اقدام کن برای طلاق . 

     این بار را طاقت نیاوردم و با صدایی که کم از فریاد نداشت گفتم دست بردارید آقا . خانمتان بازی می کند و شما هم که خوب بازی می خورید . اگر شما درخواست طلاق بدهید باید مهریه اش را کامل بدهید و تازه نفقه ی کل مدتی هم که در خانه ی پدرش بوده را هم تمام و کمال بپردازید و ... . بگویید خودش برود کارهایش را انجام دهد . 

     آقای ن می گوید آخر من عاشقش هستم و نمی خواهم اذیت شود ولی توان مالی برای مهریه هم ندارم . عشق تاوان دارد و اگر ببیند من حتی این کار را هم برایش می کنم شاید راضی شود و برگردد. 

     من دیگر می خواستم  سرم را به دیوار بکوبم . می گویم ببینید من کار شما را انجام نمی دهم . نمی توانم , یعنی بهتر است نتوانم چون اگر این بار همسرتان را ببینم می گویم خوب می دانم بازی می کنی و دست بردار و برو درمان کن خودت را و مردی ساده را گیر آورده ایی و می رقصانی اش و ...

     مرد سرش را پایین انداخته بود و هرکس به جایش بود باید به من می گفت به تو چه مربوط است و ... ولی تا من آرام شدم سکوت کرد و در آخر گفت همه ی حرفهای شما را قبول دارم ولی ... . ولی اش ادامه نداشت و سکوت بود , شاید از نحوه ی نگاه کردن من به خودش ترجیح داد سکوت کند.

     من باز شروع کردم ولی این بار آرام تر و شمرده تر. گفتم می شود این یک بار را به حرف من گوش دهی ؟؟ گفت بله این بار گوش می دهم . گفتم ببین خانمت هم قطعا با کسی مشورت کرده که نمی خواهد خودش اقدام کند و می داند چه عاقبتی دارد اقدام خودش. پس تو هم بگو من اقدام نمی کنم . بگو توافقی جدا شویم . بگو برای اینکه تو از دادگاه می ترسی وکیل می گیریم و در مدت کوتاهی جدا می شویم . گفتم توافق کن بر مهریه ایی که توان پرداختش را داری نه کلش را . گفتم زیر بار نرو و ... .

     شاید اگر توان مالی اش خوب بود اینها را نمی گفتم . شاید اگر می دانستم مشکلی دارد اینها را نمی گفتم . شاید اگر با خانمش حرف نزده بودم اینها را نمی گفتم . شاید اگر خانه و ماشینش را به نام خانم نکرده بود اینها را نمی گفتم. شاید اگر زن فریبش نداده بود اینها را نمی گفتم و ...شاید ...

     دو روز بعدش باز هم زنگ زد که خانمم گناه دارد دوستش دارم , نمی خواهم  اذیت شود, می شود انجام دهید؟؟ گفتم قرارتان توافقی شد؟؟  گفت نه می گوید توافق نمی خواهد تو برو اقدام کن من مهر نمی خواهم. گفتم  بگوید به من زنگ بزند تا بفهمانمش که اگر مهری می خواهد باید بداند که شما دیگر چیزی ندارید و حتی تقسیطش هم بکنند نهایتا سه ماه یکبار یک ربع سکه باشد با توجه به حقوق شما . گفتم بهتر است شما خودتان کار خودتان را انجام دهید, از نظر مالی برای من خوب است که از شما پولی بگیرم ولی آنوقت دیگر نمی توان نداشتن توانایی مالی شما را ثابت کرد و  ...

     در آخر مکالمه  آقای ن می گوید عشق تاوان دارد خانم... یعنی می شود پشیمان شود ؟؟ 

     من ایندفعه به جای اینکه چیزی بگویم فقط سکوت کردم و فکر می کردم یعنی این عشق است یا حماقت ؟؟؟ من انجام نمی دهم ولی می دانم خیلی ها هستند که انجامش می دهند ولی مهم این است که من وجدانم آرام باشد.