آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

مادری
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     تا به حال شنیده اید مادری برای دخترش فقط حضور تلفنی داشته باشد با فاصله ایی 5 دقیقه ایی از خانه ی هم ؟؟ من دیده ام . من دیده ام دختری را که 6 ماه تمام در خانه بستری بوده و ازین 6 ماه سه ماهش حتی توان به دستشویی رفتن نداشته ولی مادرش تنها زمانهایی که لازم بود می آمد که آمپولش را تزریق کند و میرفت . آنهم فقط چند دقیقه می ماند البته چند روزی هم با او به بیمارستان رفت برای لیزر تراپی دختر آنهم با خواهش دختر چون ساعت رفتنش با همسرش هماهنگ نمی شد. من دیده ام مادری را که در بحرانی ترین شرایط فرزندش فقط به چند روز یکبار تلفن کردن و پرسیدن احوالش بسنده می کرد و اوج نگرانی مادری اش همین بود ..

     نمی فهمم این مادر را و نمی دانم چگونه دلداری دهم دختر را . شاید تنها گناه دختر این بوده که زمان کودکی اش دختر پدر بوده و در همان شرایط شاید مادر راضی نبوده از همسرش , شاید هم مادر ناخواسته صاحب این کودک شده چون تفاوتهایی که میان دختر و سایر فرزندانش می گذارد بسیار واضح است . دختر دیگر خانواده حتی اگر عطسه کند مادر او را به خانه ی خودش می آورد و پرستاری اش می کند و یا حتی به خانه ی دختر دیگرش می رود برای کمک در انجام کارهای خانه اش . این داستان امروز و دیروز نیست . همیشه همین بوده از کودکی دختر همین بوده . من شاهدش بودم و هر چه هم به مادرش گفتم این روش غلط است با انکار مادر روبه رو شدم , که من بچه هایم برایم یکسانند ولی اینگونه نیست .

     دختر قصه ی من همیشه مبهوت این روابط مانده  و دنبال دلیل خشمگین بودن مادرش است . تنها کاری که برایش توانستم بکنم معرفی اش به یک مشاور بود . مشاور بعد از مدتها روانکاوی اش به من گفت نمی فهمد این همه تفاوت گذاشتن را میان اولادان . می گفت مادر نمی خواسته اش و حتی بعدها هم نتوانسته بپذیردش . مشاور شروع کرده به دختر آموختن . آموختن این که فقط برای خودش و همسرش زندگی کند و خودش را اولویت قرار دهد و انگار کند مادری ندارد .

     می دانم سخت است و بسیار تلخ . می دانم دختر خرد شده است . درکش می کنم و شاهد اشک هایش بوده ام . شاهد نیاز مبرمش به مهر . تنها می توانم بگویم دختر را خدا دوست دارد چون همسری خوب نثارش کرده ولی آیا همسر می تواند جای همه را بگیرد ؟؟؟

     راستش من را به فکر وادار کرده . نکند من هم از آن مادرهایی بشوم که فزندم را آزار دهم ؟؟ نکند احساساتش را در نظر نگیرم ؟؟ آخر کودکی که می خواهمش , نخواسته خودش بیاید و من به هر دلیلی او را آورده ام , پس وظیفه ام در مقابلش بسیار است و منتی بر سرش ندارم که من تو را نه ماه در درونم پروراندم و شب بیداری داشتم و ... هزار جور از این صحبت ها که کمابیش همه شنیده ایم . من می گویم زمانی که از خودمان اطمینان پیدا کردیم که می توانیم بهترین باشیم برای فرزندانمان , دعوتش کنیم و هر کار هم که برایش می کنیم بدانیم که خواست خودمان بوده و وظیفه مان است نه اینکه چوبی کنیم کارهایمان را و بر سر کودکمان بزنیم .

می ترسم . وقتی به تمام وظایف مادری فکر هم می کنم می ترسم .