آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

بازهم همه چی موضوع
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 

سلام

     روزگاری تصور می کردم هر کسی که دم از عرفان و عشق و مهرورزی و کلا ادبیات عارفانه و روانشناسانه می زند حتما چیزی در چنته دارد و آدم خاصی است . جدیدا چشمم به جمال صفحه ایی در ف ی س ب و ک روشن شده به مدیریت شخصی که بسیار خوب می شناسمش . می دانم چگونه است و چگونه عمل می کند و تا چه حد کینه ایی است و چگونه یک ریاست طلب کامل است , حالا در همان صفحه اش مطالبی می نویسد از عشق ورزیدن و مهر و بخشش و ... خلاصه داستانی است برای خودش , کلی هم آدم هستند که مریدش شده اند و به به و چه چهی می کنند برایش که بیا و ببین . اول که صفحه را دیدم برای جالب بود و می گفتم چه مطالبی !! چه زیبا !! وقتی که مشخصات مدیرش را نگاه کردم و نام آن فرد را دیدم خشکم زد و دیگر مطالب برایم جالب نبود و به این فکر می کردم وقتی نشناسی نویسنده را چه تصوراتی از او برای خودت می سازی ... تصمیم گرفته ام که ازین به بعد بشنوم و بخوانم مطالب مفید را ولی صرفا نویسنده یا گوینده اش را خاص نبینم و بدانم عالم بی عمل و زنبور بی عسل کم نیست .

     شبها یکی از همین کانال های ما ه و ا ره در حال پخش سریال اسپارتاکوس است . کتابش را خیلی سال پیش خوانده بودم و دلم می خواست ببینمش . صحنه هایی از این سریال واقعا من را به حیرت وامیدارد که مردم چه علاقه ایی به دیدن خون داشته اند. فکر کنید مثل میدان ورزشی زن و مرد می نشستند و این گلادیاتورهای بیچاره را به جان هم می انداختند و با شور و هیجان تشویقشان می کردند برای گرفتن جان هم , آنهم با بیرحمی کامل .انگار از دیدن خون تغذیه می شدند.صحنه ایی داشت که در عین خشونت احساست را هم قلقلک میداد. جنگ بین برده های چند خانه بود و صاحبان خانه ها هم با افتخار ناظر بودند و مردم هم که تماشاچی . قرار بود قهرمان شهر انتخاب شود اینگونه که دور همه ی برده ها یا همان گلادیاتورها دایره ی بزرگی از آتش درست کردند و همه آنها درونش بودند. باید آنقدر می جنگیدند تا یکی زنده بماند و هر کس هم که از آن خط آتش به بیرون پرت می شد حق ادامه ی جنگ را نداشت و جایزه ی نفر برنده هم آزادی بود.کار به جایی می رسید که کسانی که با هم پیمان برادری داشتند هم باید با هم نبرد می کردند و دو نفری که بسیار به هم نزدیک بودند ماندند با دشمن .یکی از آن دو که قوی تر بود دیگری را برای زنده نگه داشتنش به بیرون آتش انداخت چون اگر خودش میرفت حتما برادرش کشته می شد . او دشمن را کشت . این صحنه برای نجات جان دیگری و لحظاتی که به تصویر کشیده شده بود بسیار زیبا بود ولی صحنه های کشت و کشتارش ...  برایم عجیب است که آن مردمی که برای تفریح تماشاچی این صحنه ها می شدند . آنها هم از جنس من و امثال من بوده اند . البته این فقط مختص آن زمان نیست . اکنون هم هستند کسانی که خون سیرابشان می کند . نمونه اش کم نیست . من می دانم فیلم است ولی این را هم می دانم که واقعیت است و این تنها گوشه ایی از آن واقعیت است که مانند حیوان انسانها را برای بقا به جان هم بیندازی .

     استادی داشتیم که برای تعریف تاریخچه ی اعدام می گفت که میدانی که در تهران نامش میدان اعدام است به این دلیل این نام را دارد که در گذشته اعدام ها در آنجا صورت می گرفته و مردم برای تماشای اعدام می آمدند و چون صبح زود بوده با خود بساط صبحانه هم داشتند و انگار به پیک نیک رفته باشند , دور هم صبحانه می خوردند و به تماشای صحنه ی روح نواز اعدام می نشستند . البته هنوز هم اعدام هایی که در انظار عمومی انجام می شود را مردم جمع می شوند و نگاه می کنند . من نمی دانم آیا بعد از دیدن این صحنه خواب هم به چشمشان می رود ؟؟

    خیلی صحبت خون و خونریزی شد در این مطلب . ببخشید ولی از دیشب اینها در سرم می چرخید و باید می نوشتم .

     گلدان کاج طبقاتی ام و گلدان کوچک خانگی ام حال خوشی ندارند . هر دو پژمرده اند  کرم هم در خاکشان دیده ام . مخصوصا که چند روز پیش کرم بزرگ و قهوه ایی ( شاید حدود ده سانت) پایین گلدان کاج بود . از گلفروشی پرسیدم گفت خاکش مشکل دارد و همین کرمها می خشکاندش . سم داد . استفاده کردم .هر روز کلی با محبت و پر از انرژی نگاهشان می کنم شاید خوب شوند . می شوند؟؟؟

     الانم بینی ام پر است از بوی وایتکس . قبل از نوشتن نقش کوزت را بازی می کردم. یک بازی است که در آن خودت را مستخدم خانه می بینی و تا قبل ازینکه آقای خانه بیاید باید همه جا را رفت و روب کرده باشی . بازی آسانی نیست ولی مقاومتت را زیاد می کند و البته کمرت را هم داغان . توصیه اش نمی کنم . این بازی مثل بازی های کامپیوتری نیست که هر وقت مشکل داشته باشی پشتیبانی زنگ بزنی و راهنمایی ات کند باید فقط و فقط از بازوی خودت کمک بگیری و البته بعضی وقتها که دلت بیاید به کوزت دیگری هم پولی برسانی و به فکر خود بیچاره ات باشی , می توانی یاری بگیری . این را گفتم که به خودم یادآوری کنم که آهای خودت را از پا در نیاور می توانی کمک بگیری .

     درکم می کنید نه ؟؟ این یک ویروس زنانه ی مزخرف است که وقتی شروع می کنی فقط و فقط یک دستمال ساده بکشی می بینی چند ساعتی گذشته و بدون توجه به دردهایی که سراغت آمده داری می شوری و می سابی . کاش این ویروس را درمانی بود. کاش .