آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

همه چی موضوع
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     خانم اجازه اگر بخواهم شروع کنم داستانی , داستانکی , چیزی بنویسم از کجا باید شروع کنم ؟؟

     این فکر مدت هاست در سرم می چرخد . داستانی واقعی . آنقدر واقعی که باورش سخت است . شروعش می کنم . حتما روزی خواهم نوشت .

     تصمیم دارم از نو بخوانم درس دیگر را . ازین همه ماده و تبصره بریده ام. شاید در کاری دیگر بیشتر به کار آمدم و آرامش خودم هم بیشتر شد . این تصمیم هم از آنهاییست که گذاشته ام برای بررسی بیشتر البته با ذکر چند فوریتی بودنش.

    همین طور که تایپ می کنم با گوشه ی چشم هم پلنگ صورتی می بینم . چقدر کارتونهای زمان ما خوب بود . همین پلنگ صورتی نه خشونتی داشت و نه بدآموزی , حالا کارتونها همه تخیلی شده و پر از بدآموزی . اگر روزی فرزندی داشته باشم از همان کارتونهای زمان خودم برایش می گذارم ببیند . دوستی دارم که مصیبت داشت با این مقوله ی کارتون.  برای پسرش حامد که دو سه ساله بود فقط سپید برفی و سیندرلا و پوکوهانتس و از این قبیل کارتونها می گذاشت ببیند با این تفکر که نمی خواهم روحیه اش خشن شود . حامد که 5 و 6 ساله شد هر جا دختری می دید عاشقانه می شد و می بوسیدش و کار به جایی رسیده بود که بر اساس آن کارتونها بوسه ی لب را هم دریغ نمی کرد البته نه جلوی مادرش . فکر کنید نه حتی با دختر بچه ها بلکه با دختران بزرگ و به بهانه ی لوس شدن به آغوششان می رفت و حسابی ماچ مالیشان می کرد و آنها هم می گفتند آخی چه پسر شیرینی .چند بار سراغ من هم آمد و من هر بار با کلی ترفند فکرش را پراندم  و هر جه به دوست نازنینم هم می گفتم فقط شروع می کرد به نصیحت پسرش .  بعد از مدتی دوست من تصمیم گرفت که روحیه ی حامد را از لطافت درآورد و شروع کرد به امتحان سوپر من و بت من و ... مخصوصا فیلم تنها در خانه که مورد توجه خاص حامد شد و دردسر بیشتر هم از همان جا شروع شد. این صحنه را خودم شاهدش بودم. با دوستم در حال صحبت بودیم و حامد در حال شیطنت . سکوت شد .سرمان را که برگرداندیم دیدیم به به حامد از چهار چوب در بالا رفته و طنابی به بارفیکس بسته و سر دیگر طناب دور گردنش است و هر آن است که خودش را رها کند . من و دوستم دویدیم به سمتش که چکار می کنی با خنده ایی شیطنت آمیز گفت سوپر من شدم . من از زیر پایش گرفتم که اگر خودش را ول کرد خفه نشود و دوستم هم تلاش می کرد طناب را باز کند و خلاصه ماجراهایی داشتیم با این حامد و تقلیدهایی که از تنها در خانه می کرد (‌نمی دانم اولین تنها در خانه یادتان هست یا نه اتفاقا آن پسر شباهت زیادی به حامد داشت ) و البته این حامد الان 19 سالش است و دانشجو و بسیار جذاب و البته هنوز هم آن لطافت ها را دارد و دل هیچ دختری را نمی شکند.

     تعجب نکنید از سنش و معما نشود , من 14 سال ازین حامد بزرگترم و مادرش هم با اینکه دوست من است ولی اختلاف سنی زیادی داریم . من آخر نفهمیدم که باید روحیه لطیف شود یا خشن ؟؟ ولی فکر کنم بهترین کارتون همان تام و جری و پلنگ صورتی و امثال این کارتونهاست .

    شب یلدای ما هم امسال شبی بود برای خودش . تا حدود 4 صبح در منزل پدر همسر بودیم و بحث داغی بود در خصوص ازدواج خواهر همسر و تفاوتهایی که متوجه آن شده و واهمه هایش و ... امیدوارم هر چه که به صلاحش است اتفاق بیفتد ولی راستش را بخواهید من دید مثبتی ندارم و به نظرم تفاوتها بیش از حد است و باعث اختلاف . خدا به خیر کند.

    دنیا هم که تمام نشد و سر جایمان هستیم . می دانستم که اتفاقی نمی افتد ولی باز ته ته دلم می گفتم نکند راست باشد . ازین تماس های حلالم کن هم داشتم قبل از جمعه . به نظرم خیلی مسخره است . هر کاری که می خواهیم بکنیم و نهایتا بگوییم حلالم کن و معمولا هیچ کس هم نمی گوید حلالت نمی کنم . نگوییم حلالم کن تا وقتی کاملا اطمینان پیدا نکرده ایم دیگر کاری نمی کنیم که محتاج حلالیت گرفتن باشد. تازه اینها به کنار , حلالیتی که روز قبل از پایان جهان باشد که دیگر نوبر است ... .

    امروز شش صبح که بیدار شدم گوشی تلفنم را دیدم که ساعت 4 صبح یکی از دوستانم پیغام داده بود که بی بی چک استفاده کرده و باردار است . من چنان ذوقی کردم که حد نداشت . دکترها گفته بودند که به خاطر وزن بالا تنبلی تخمدان پیدا کرده و سخت باردار می شود و من دو هفته بود اصرار داشتم تست دهد و حالا اصولا باید در ماه دوم باشد. اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد هیچ چیز مانعش نمی شود . این دوست من به خاطر لاغری رژیم سخت داشت و تازه ماساژهای سنگین کاهش وزن هم میرفت و خود این ماساژها می تواند در ماه اول باعث سقط جنین شود .

    ماجرای جالبی را برایتان تعریف کنم , خالی از لطف نیست . دوستی دارم که دوقلو دختر دارد . بعد از این دوقلوهایش باز باردار شد . سخت بود برایش و رفت که ک و  ر ت ا ژ کند . انجام داد . بعد از پایان دوران نقاحت و گذشت یک ماه تغییرات عجیبی در بدنش داشت . به پزشک مراجعه کرد و با سونوگرافی معلوم شد که جنینی در رحمش است و معلوم شد که دو قلو بوده اند و فقط یکی از آنها خارج شده و آن یکی سالم و سرحال در حال رشد است . حالا  صاحب پسری است . جالب نیست ؟؟

    دیشب اخبار می گفت مایاها جشن شروع دوباره گرفته اند. البته بعد ازینکه اطمینان پیدا کردند دنیا تمام نمی شود . حالا  این نوسترآداموس و پنج پیشگوی دیگر منظورشان چه بوده خدا می داند .