آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

دل هیچکی مثل من غربت اینجا رو نداره
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

واقعا زندگی ارزش این همه غم و درد و غذاب را دارد؟؟

     این همه درد و عذابی که اطرافمان می بینیم , از کودکانی که می سوزند تا کودکانی که در تصادف ر ا ه ی ا ن ن و ر خرد می شوند تا مادر و پدرانی که زجه می زنند و تازه اینها را همه می شنوند و خیلی دردهای دیگر هم هست که کسی نمی فهمد و نمی شنود و نمی داند مثل همان موضوع قبلی ام , مثل پسرکی که می بیند با چشمان خودش از کودکی اش خ و دف ر و ش ی مادرش را برای لقمه نانی و حالا که چهارده ساله شده از تنفر چاقویی به شکم مادرش فرو کرده و ... عاقبتش ...

     این درد است . پسر نمی تواند درک کند مادرش بی کس بوده و بعد از فوت پدرش که کارگر روزمزدی بوده هیچ کس حتی نانی برایشان نخریده و مادر مانده و دو خردسال گرسنه و خانه ایی که موعد اجاره اش با چشم بر هم زدنی می رسد. مادر برای خود چاره ایی نمی دیده . در خانه های مردم کارگری هم می کرده ولی بازهم پولش کفاف زندگی نمی داده . حالا که مادر مرده, پدربزرگی که روزگاری دستش برای یاری بلند نشده بود چنان انگشت تکان می دهد علیه نوه اش و حالا دخترش عزیز شده بود که دلم می خواست بروم در گوشش سیلی محکمی بزنم که آهای تو همانی هستی که در گرسنگی شان نبودی پس حقی هم نداری و اگر تو آن روزها زیر پر و بالشان را گرفته بودی ... .

     دلم می خواست فریاد بزنم بر سرش و بروم آن پسرک خشمگین و لرزان را در آغوش بگیرم و آرامش کنم و بگویم می فهممش , بگویم می دانم سخت است و بگویم و بگویم و بگویم و پا به پایش گریه کنم . یاد فیلمی می افتم که دوستی نشانم داد که پسر پستی از رابطه ایی گرفته بود. از همان بلوتوث هایی که می چرخد در دست همه. زن نمی دانست فیلمبرداری در کار است و کودک زن هم همان جا بود و با تعجب به مادرش نگاه می کرد که گریه می کرد که مرتب می گفت به خاطر بچه ام و پسر که مشت بر دهان آن زن بیچاره زد که ساکت باش و با گریه ی مادر کودک هم به گریه افتاد. دردم گرفته است ... از بدبختی دردم گرفته است . از پستی آن پسر . از بیچارگی آن مادر . از عاقبت آن کودک . از همه چیز دردم گرفته است.  

       از دیدن دخترکی که در پارک آمد و کلی بار دستش بود برای فروش دردم می گیرد. از دیدن پیرمردی که گدایی می کند . از دیدن مردی که میوه های گندیده ی میوه فروشی را می گردد برای پیدا کردن میوه ایی که بتواند به خانه اش ببرد . از دیدن مادر و پسری که داخل سوپر مارکت می آیند و کمک می خواهند و مغازه دار پانصد تومان به پسر می دهد و مادر می گوید به جایش یک تخم مرغ بده , وای که چقدر درد دارم ... من تنها می توانم این همه درد را درمان کنم ؟؟؟ می توانم از آن دخترک فالی یا جورابی بخرم , به پیرمرد پولی دهم , برای آن مرد میوه و برای آن مادر و پسر کیسه ایی پر از خوراکی بخرم ولی باز هم دردم آرام نمی شود .

    من دیگر فقط خودم را دارم به آن راه می زنم شاید دیوانه نشوم .شاید بتوانم باز هم بگویم آسمان آبیست , درختان سبزند و زندگی چه زیباست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   طعم دهانم گس می شود. تشنه می شوم نه برای آب,برای آرامش , برای شبی که سرم را که بر بالشت می گذارم فکری نباشد . غصه ایی نباشد. دردی نباشد. دلم می خواهد به نوزادی بر گردم و هیچ نفهمم . جز آغوش مادر نشناسم ... . بعید نمی بینم که دیوانه شوم . سر بزنم به کوه و بیابان . بروم . این برفی هم که می آید و این سرما درد را تا استخوانم می برد . صبح که سردم شده بود و پتو را محکم تر دورم پیچیدم که شاید گرمتر شوم , فکری دردم آورد. وای بر من که پتویم را محکم تر دورم پیچیدم وقتی افرادی هستند که در برف و سرمای چندین برابر آواره اند و در چادر ... وای بر من ... .

    چقدر حرف دارم من امروزی که در خانه نشسته ام . چقدر حرف دارم امروزی که آسمان هم می بارد . پر از دردم . پر از درد. چقدر تلخ شده ام .آهنگ گریه کن قمیشی را می گذارم و های های ... چقدر به جا می گوید : سر بده آواز هق هق خالی کن دلی که تنگه .بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگیره ... .

ببخشیدم برای این غم نامه ی پر درد. ببخشیدم ... همه ی غصه های دنیا توی سینه ی منه...