آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

طلاق
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     دلم سوخت . برای دخترکی ناشنوا که همسرش چه وقیحانه از اعتقادات پاک او استفاده کرد و چه راحت فریبش داد .

     مادری نگران و درمانده و دنبال راه چاره ایی برای تنها دخترش . وااااااای من چه می توانستم بکنم . دختر خودش با امضا و اقرار خودش تمام مهریه اش را بخشیده بود.که چه ؟؟؟ همسرش گفته بود خواب یکی از امامان را دیده که گفته بگو مهریه اش را ببخشد تا مهرش به من را اثبات کند . دخترکی ناشنوا و با ایمان که این پسر با عشقی فریبا سراغش آمده بود. در مرکز ناشنوایان همدیگر را دیده بودند و حالا پسر پس از یک سال از ازدواج شنوایی اش را به دست آورده بود . در دوران نوجوانی اعصاب گوشش دچار مشکل شده بود و از اول هم گویایی داشت و حالا شنوایی چند درصدی هم داشت و دکترها می گفتند بهبود دارد.پسر عاشق و دلخسته حالا از دختر ناشنوا خسته بود .مادر اشک میریخت که دخترم مظلوم است و از روزی که مهرش را بخشیده از همان دفترخانه همسرش به خانه ی ما آوردش . او هم در اطاقیست . هیچ نمی خورد و در مرز دیوانگیست .همسرش هم دادخواست طلاق داده . می گویم بیاید و ماجرا را تعریف کند شاید فرجی شد . مادر اشک میریزد که دخترک ساده ام می گوید این کار را نمی کنم آقایم گفته ببخش و به هیچ عنوان نمی پذیرد که دروغ بوده و نیرنگ . می گوید همسرش را عاشقانه دوست دارد و می خواهد به خانه اش برود و پدر و مادر را مقصر می داند که نمی گذارند به خانه اش برگردد.

     من دیگر چیزی ندارم بگویم . تنها می گویم ببریدش روانشناس شاید آماده شود برای پذیرش طلاق و در دلم می گویم خدایا جواب این نامرد را بده که به نام تو و با لوای ایمان به تو چه ساده فریب داد دخترکی ساده را .