آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

؟؟؟؟
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     یک وقتهایی هر کاری می کنی نمی شود . درست زمانی که فکر می کنی درست شد , آوار می شود بر سرت . حکایت من شده این روزها . اصلا نمی دانم چرا من دست به هر کاری می زنم , آنهم درست کارهای شخصی مهم , صد باری باید انجامش دهم تا مثبت شود . 

    دیشب به همسر گقتم : اگر می شد تعجب می کردم آخر دارد عادتم می شود که هر چه می خواهم را بجنگم برایش ولی کاش می فهمیدم چرا با من اینگونه می کند؟؟

    چرا؟؟ می خواهی به من ثابت کنی هر چه تو می خواهی همان می شود؟؟ که جباری؟؟ آخر مگر صحنه ی زور آزماییست ؟؟ اصلا مگر من خواسته ام با تو زور آزمایی کنم ؟؟

     ده سال است در مورد آن موضوع بازی ام می دهی و من هی جلو می آیم, تلاش می کنم, نهایت تلاشم را , امیدم را از دست نمی دهم و پر رو تر از قبل می خواهم بدهی ام ولی تو هی من را می فرستی انتهای صف. خوشت آمده نه , این بازی یویو را؟؟ اگر اطمینان نداشتم که خواسته ام درست است ولش می کردم ولی خودت شرایطش را به من دادی . حتی توانش را دادی . امکانش را دادی ولی اصل کاری را نمی دانم چرا در مشتت قایم کرده ایی .

      این موضوع آخری را هم که ... نمی دانم بازی است یا مصلحت.