آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

هی تو !!
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

هی تو ! عوض شده ایی . دیگر حتی نمی شناسمت .

     کو آن همه های و هوی و قیل و قال ؟؟ کو آن کسی که می شناختمش ؟؟ چه شد که این همه عوض شدی؟؟ سرگرم کدام بازی شدی که ثانیه هایت را به راحتی هدر دادی که,  کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش ____کی روی ,‌ره ز که پرسی , چه کنی چون باشی ؟؟؟

     می ترسی , می دانم . حتی از خودت می ترسی . از قدم هایت . از نگاهت . از کلامت حتی از قلمت می ترسی . کی این گونه شدی ؟؟ کی به اینجا رسیدی ؟؟ کی خودت را گم کردی ؟؟ کجا خودت را گم کردی ؟؟در کدام راه ماندی که گیج و مات به اطرافت نگاه می کنی و نمیشناسی دور و برت را؟؟ حتی نمی توانی فکرت را جمع کنی که ببینی چه می خواهی بکنی ؟؟ دلم برایت می سوزد که اینگونه خار و خفیف شدی . دلم برایت می سوزد که کارت به جایی رسیده که دیگر خودت خودت را هم نمی شناسی .وای بر تو!!

     من هم دیگر نمی شناسمت . من هم از تو می ترسم . دیروز دیالوگی را شنیدم واژه به واژه خاطرم نیست ولی مفهومش این بود که کسی که درست باشد مرگ برایش مثل یک بوس کوچولو است . چه می ترسی از آن بوس کوچولو!!! وحشت داری.نمی گویم معنی اش چیست خودت خوب می دانی .زمانی رفیق بودید. چه شد؟؟

     هی تو که خوب , حجاب بر چهره زده ای و خودت را قایم کرده ای ! هی با تو ام . از چه و از که پنهان می کنی خودت را ؟؟  همه می بینندت تو چشمانت را بسته ایی...