آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

ماجراهای یک دوست
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     دقت کرده اید بعضی ها دوستی را چه بی ارزش می بینند؟؟؟ انگار خاله بازی است و ما هم همان کودکانی هستیم که به خاطر اسباب بازی هایمان پشتمان را به هم می کنیم و می گوییم قهر قهر تا جهان آخرت . یادتان هست دبستانی که بودیم تا قهر می کردیم با کنار دستی مان با خط کش خطی می کشیدیم و محدوده ی خود را مشخص می کردیم . حالا شده حال و روزگار من با یک دوست مثلا قدیمی . دوستی که از پیش دانشگاهی با هم دوست بودیم و تا امروز چندین و چند مرتبه قهر کرده و بعد از مدتی ایمیل زده و یا حتی نامه نوشته . درست خواندید نامه نوشته . آخر دیگر دوره ی نامه سر آمده ولی من هنوز نامه هایش را که‌آخرینش عید همین امسال 91 است را در کیف پولم دارم.

     با هم یزد بودیم و طبق معمول یک شوخی ساده به خانم برخورد و قهر کرد و فردا صبحش که برای صبحانه رفتیم نامه را طوری که همسر جان نبیند در دستم گذاشت . دیشبش در اطاقش نوشته بود و باز عذر خواهی و.. و تو می دانی که من یکهو قاطی می کنم . فکر کنید بعد از  سه سالی که  ارتباط نداشتیم سر قهر ایشان و بعد ایمیلی گرفتم و عذر خواهی و... من هم که کینه در بند و بساطم پیدا نمی شود بخشیدم و حالا بعد از آن سه سال با هم به سفر رفته بودیم و دوباره ...

     جالب این است که این دوست با همسر میانه ی خیلی خوبی هم داشت و بعد از سه سال همسر به او رک و راست گفت که دوستی که هر چند وقت بخواهی قطع و وصلش کنی سالم نیست و تصمیمت را بگیر اگر می خواهی دوست باشی اعتماد مانا را جلب کن .او هم فیلسوفانه سری تکان داد . من سفر را خراب نکردم و فقط همان روز در فرصتی مناسب به اطاقش رفتم و حرف هایم را زدم و گفتم قبل از عصبانیت و برخورد بد اول فکر کن و ... من ازین وضعیت خسته شده ام . قضیه تمام شد و مطلب های عاشقانه گذاشتنش در ف ی س ب و ک شروع شد . که تو بهترین هستی و ... ولی سفری یک روزه باز همه چیز را خراب کرد .

     من و همسر . دوست و دوست پسرش که البته مرد میانسالیست به همراه مرد دیگری هم سن خودش. برادر دوست و یکی دیگر از دوستان دوست به همراه همسرش . از زمانی که راه افتادیم دوست و دوستش در ماشین ما بودند .(دوست را ن و دوستش را س می گویم که قاطی نشوند باقی هم که نقشی درین میان نداشتند ) ن که خودش س را به من معرفی کرده مرتب حرفهای آزاردهنده به س می زد و تمام حرفهای س را به مسخره می گرفت . به دریاچه ایی نزدیک الموت رفتیم . ماشینی در مسیر ورود به راه دریاچه پارک کرده بود و باقی ماشین ها اگر می خواستند رد شوند باید از روی کلی سنگ و کلوخ از کنار آن ماشین رد می شدند. همسر با مشت به ماشین کوبید که صدای دزدگیرش را درآورد که صاحبش بیاید. از دور مردی که بسیار لات هم راه می رفت فریاد زد هوی چه خبرته ؟؟ همسر به داخل ماشین آمد و سلاح سردی برداشت و به داخل جیبش گذاشت . من می دانستم چرا این کار را کرد به خاطر اینکه محیط امن نبود , دو ماشین دیگری که مثلا با ما بودند که هیج عکس العملی نشان ندادند و حتی پیاده نشدند. آن مرد هم که معلوم نبود چه می خواهد بکند و خلاصه در این جامعه ی گل و بلبل و هر روز جرم و جنایت جدید , قصدش حفظ امنیت ما سه خانم بود. مرد که رسید مقداری بحث شد ( نه حتی دعوا)که ماشینت چرا اینجاست و ... دو خانم هم آمدند که شاید اگر مرد ساکتشان نمی کرد با آنها دعوا شروع می شد. خلاصه قضیه ختم به خیر شد و ما باز راه افتادیم و اطراق کردیم و چادر و بساط کباب و.. البته زمانی که پیاده شدیم ن گفت همیشه همسر اینجوری عصبانی می شود؟؟ بیچاره تو و .. من هم گفتم نه هیچ وقت بی مورد عصبانی نمی شود. موضوع آزاردهنده ی دیگری هم که وجود داشت نیش و کنایه هایی بود که ن به س می زد .جالبی قضیه هم این بود که خودش دعوتشان کرده بود ولی انگار  فقط دعوت کرده بود که اذیتش کند و حتی س کمی که دور می شد از ما شروع می کرد از او بد گفتن. چند وقت بعدش طبق قرار قبلی در مورد سفری که برنامه اش را ریخته بودیم با هم شروع به حرف زدن کردیم و ن به من گفت که من ترجیح می دهم با شما سفر نیایم چون در کنار همسرت احساس امنیت نمی کنم و خطرناک است و چون تو دوستش داری نمی فهمی که با چه انسان خطرناکی زندگی می کنی و ... من هاج و واج از حرف هایی که می زند شروع کردم به جواب دادن که فلان و بهمان و تو می دانی که خطرناک است یا من که ده سال است همسرش هستم و ... ن حرف خودش را میزد و نهایتا هم گفت ظاهرا تو چشمانت را بسته ایی و نمی خواهی واقعیت را ببینی و می خواهی فقط دفاع کنی چون دوستش داری و بحث به دوستش رسید و من گفتم که تو فلانی را همش اذیت کردی و ن گفت که آره من چون م س ت بودم کنترل نداشتم آخه یک نصفه لیوان ش ر ا ب ق ر م ز صبحش خورده بودم . دقت کردید که یک نصفه لیوان !!!!! ولی جالب این بود که من در طول روز آثاری ندیده بودم و حتی متوجه نشده بودم چیزی خورده .  من صراحتا گفتم وقتی به دوستت رحم نکردی و اینچنین کردی و پشت سرش حرفها زدی همین کار را هم پشت سر من می کنی.(این اولین باری بود که دوستی از ن را می دیدم و قبل تر ها در این شرایط قرار نگرفته بودم.)

     از آن مکالمه به بعد ارتباط ما کم رنگ شد. چند وقت پیش پیغامی داد که می خواهم از همان جایی که خراب کرده ام درست کنم و بیا با هم به سفر برویم با همسرت و دوست پسر من. من با همسر مشورت کردم و طبق نظر همسر برایش نوشتم که همسر می گوید بهتر است ما با هم همسفر نباشیم . بعد از آن فقط لایک ها ف ی س ب و ک ی بود و همین. تا روزی که یکی از دوستان مشترک دبیرستانی مان از استرالیا آمد و همه را دور هم قرار شد جمع کند و ن نیامد به بهانه ایی. البته دوست خارجی مان را حدود نیم ساعتی دیده بود . عکسهای آن روز را در ف ی س .. گذاشته بودیم و حتما ایشان هم دیدند و جالب اینجاست که امروز دیدم کلا من را از لیست دوستانش حذف کرده !!!!! حالا روز شمار است از امروز تا سه سال دیگر که باز هم نامه یا ایمیلی دریافت کنم . ولی این بار دیگر من روی آن دنده ام افتاده ام . از آن زمان هایی است که اگر با سبد گل هم بیاید درب منزل, در را باز نکنم . من با تمام توهین هایی که کرد باز از شمار دوستانم خارجش نکردم که رعایت ادب را کرده باشم به حرمت نان و نمکی که با هم خورده ایم و اگر جایی گذرمان به هم افتاد روی سلام به هم را داشته باشیم ولی ظاهرا راست است که لطف که از حد بگذرد فرد توهم می کند و ازین حرفها .