آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

فریاد
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     چقدر دلم می خواهد فریاد بزنم . چقدر دلم می خواهد بغضم را بترکانم و های های اشکم را جاری کنم . چقدر دلم می خواهد بر سرش فریاد بزنم و بگویم هر آنچه را در گلویم تلمبار شده است و دارد راه نفسم را بند می آورد . دیشب شروع کردم پستی در مورد خودشیفتگی بنویسم . هر چه نوشته بودم پاک کردم. امروز اما باز برایم خودشیفتگی معنا داشت .

    چقدر دلم می خواهد به او بگویم تا کی ؟؟ چه به دست می آوری؟؟ حالا من هم بد . خب باشد تو خوبی پس خوبی کن . خوب باش . نه اینکه هر زمان من را راسخ تر کنی بر اینکه اشتباه نکرده ام در موردت . دلم می خواهد بگویم تمام دردهایی را که به من داده ایی تا به امروز یادم هست و سه تای آن هیچ وقت پاک نمی شود که یکی همین امروزت بود.

     چقدر سخت است وقتی که همان که آزارت می دهد عزیزت باشد و آنوقت می شود دشمن عزیز.

    من تلخ می شوم . بعضی روزها آنقدر تلخم می کنند که حتی مزه ی تلخی ام خودم را هم می رنجاند . امروز از آن روزها بود . بیچاره همسر عزیز. کل عصبانیتم را برایش گفتم و نهایتا خواست آرامم کند. آرام نشدم ولی وانمود کردم موفق شده است . در طول روز چندین مرتبه تماس گرفت که خوبی؟؟؟؟ شب هم که آمد یک دنیا محبت بود که من آرام شوم ولی درد من بد دردیست . همسر می فهمد این را ولی نمی خواهد این همه بهم ریخته باشم و من قدردان اویم که در بحران ها تنهایم نمی گذارد .

     حالا من مانده ام و خشمی که هنوز تخلیه نشده ... و آن دشمن عزیز , که من برای او عزیز نیستم حتما آرام در رختخوابش خواب می بیند . برایش پیغامی دادم که این رسم ... نیست . شنیده ام ... جور دیگریست .