آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

اشتباه 45 ساله !!!!!!!!!
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     هنوز خیلی چیزها را نمی دانم و هی تند تند اشتباه می کنم . یعنی کسی هست که بگوید اشتباهی ندارد؟؟ هر کسی هست یا توهم دارد و یا سعی می کند که اشتباه نداشته باشد . لااقل من نیستم . هیچ کدامش , چون بعضی وقتها سعی هم از دستم در میرود و کاری که نباید می شود.

     این چند وقت خیلی درگیر فکر کردن به اشتباههایم هستم .حالا فکرکنید وسط این افکار زیبای من هم خانمی آمده می گوید می خواهم طلاق بگیرم . بعد از 45 سال زندگی مشترک که اشتباه کرده ام و این شوهر من پسر کله پزی بی سواد است !!!! ( توجه کنید بعد از 45 سال برایش مهم شده پدر شوهر خدابیامرزش کله پز بی سواد بوده )‌می گویم حالا چرا بعد از این همه مدت با دو داماد و نوه های نوجوان !! البته بگویم عقیده ی شخصی من این است که هر زمان که خواستی باید جدا شوی و اجباری به زندگی مشترک نیست ولی دلایل این خانم به حدی برایم جالب بود که نتوانستم بگویم الهی بمیرم برایت و عجب ظلمی بر تو میرود و امام حسین ذره ایی از تو مظلوم تر بوده . خانمی که بازنشسته ی فرهنگ است و 20 سالگی ازدواج کرده به قول خودش عاشق شده و شوهرش را در اداره ی فرهنگ آن زمان دیده حالا یادش افتاده این پسر , پسر کله پز است و سطح خانواده ی او بالاتر از این است که این ننگ را بپذیرد . باور کنید اگر مادر همسر جان نگفته بود که این خانوم را فلانی که از قضا دوستش هم دارم معرفی کرده است و شماره تلفن داده بودند همان وقت با دو جمله ی دندان شکن تلفن را بر سرش می کوبیدم.

     چنان از سطح خانواده ی خودش و اختلافات طبقاتی صحبت می کرد که من مبهوت مانده بودم . می گفت سفری رفته بوده دیدار خانواده ی دخترش به کانادا. زمان برگشتش را به همسرش نگفته و وقتی آمده دیده رختخوابی در یکی از اطاق ها پهن است . من با تعجب و هیجان پرسیدم کاری می کردند؟؟؟ به خیالم حوری چیزی در رختخواب بوده . گفت نه خانم مردی را بدون اطلاع من آورده بود . من باز هم پرسیدم یعنی مشکل همجنس گرایی دارد همسرتان؟؟ گفت نه خانم او در تختمان خواب بود و دوستش در اطاقی که گفتم رختخواب بود. من گیج شده بودم که اشکال کار کجاست . گفت خودت را جای من بگذار شوهرت بدون اجازه ی تو دوستش را بیاورد و تو برسی دستگیرشان کنی .من از اصطلاح دستگیرشان کنی خنده ام گرفت و نتوانستم کنترل کنم و بلند بلند خندیدم .

     انگار فحشش داده باشم هی سعی می کرد عمق فاجعه را برای من ترسیم کند . فکرکنم ملاحظه ی معرف را کرد او هم وگرنه جوابی دندان شکن به خنده ام می داد.

    ادامه داد که به کلانتری زنگ زده همان وقت . من پرسیدم بساطی , چیزی هم بود. گفت یعنی چی ؟؟ می گویم منفل ت ر ی ا ک و ... می گوید نه خانم اهل این چیزها نیست .و همچنان با افتخار از آمدن کلانتری و اینکه همسرش را تا آمدن پلیس در خانه حبس کرده و همسرش اینقدر به در زده که همسایه ها هم آمده اند و ... خلاصه از بردن آبروی خودش با افتخار صحبت می کرد و به راحتی به پلیس هم بد و بیراه می گفت که آنها درد من را نفهمیدند چون زن نیستند و تو می فهمی من چه  می گویم!!! (‌عجب که من هم چه می فهمیدم که دردش چیست) می گفت مهریه ام را پرسیده ام می گویند به نرخ امروز است و ... نهایتا گفتم من نصیحت پدر را همیشه آویزه ی گوشم کرده ام و هیچ وقت برای طلاقی تلاش نمی کنم . البته سانسور کردم ادامه اش را که اگر واقعا دیدی حقی زایل می شود کارت را بکن .

     گفتم اگرسوالی داشتید می توانید تماس بگیرید و فورا بعد از مکالمه  شماره اش را ذخیره کردم که دیگر جواب ندهم و صد البته هم از خجالت مادر همسر جان درآمدم که تو را به جان پسرتان شماره ی من را به هرکسی ندهید و مادر همسر جان هم بعد از تعریف ماجرا برایشان فقط می گفتند استغفر ا.. چه آدمایی پیدا می شن و ...