آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

احساس نوشت
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     چه فکرهایی در سرم می چرخد و نمی شود که نوشت . حتی وقتی می خواهی هرچه را که در سرت است بنویسی و پیش خودت می گویی اینجا کسی نمی شناسدت راحت باش ولی باز ترمزی برای چرخیدن انگشتانت بر روی کیبورد داری . شروع می کنی به خود سانسوری و این بد است .یعنی با خودت هم رو راست نیستی و بیشتر از هر کسی خودت را قضاوت می کنی. البته کاش قاضی منصفی باشی و تمام شرایط را در نظر بگیری و نه فقط مواخذه کنی خودت را . وای بر من !‌ این مواخذه کردن را خیلی انجام می هم . همیشه خط کشی دارم برای خودم و کف دستی آماده .. چه دردی هم دارد . خودت که بزنی بی رحم تر می شوی و حتی از دردت هم لذت می بری .

     گاهی هم که یواشکی نقابت را بر می داری که ببینی آن زیر ها چه خبر است ,می بینی.هزار چیز نگفته را می بینی. از ظلمی که بر خود کرده ایی تا ظلمی که بر دیگری . من جسارتش را بیشتر اوقات ندارم که آن زیر را ببینم . راستش از خودم می ترسم . از خود واقعی خودم . بی هیچ نقاب و پوششی ولی این من الانم را هم دوست ندارم . خیلی زمانها دوست دارم پاک کنی داشتم و پاک می کردم و دوباره هر آنچه را درست بود جای آن غلط ها می گذاشتم . درست حسی را دارم که بعد از امتحان داشتیم که کاش می شد پاک کنم و جواب صحیح را می نوشتم آنهم وقتی زمان امتحان تمام شده بود و برگه را داده بودیم و تازه می فهمیدیم چه بر سر سوالات آورده ایم !!

     راستش اگر می شد پاک کنم تصورم بر این است که 80 درصد را پاک می کردم . الان که این جمله را نوشتم خنده ام گرفت راستش از آن خنده هایی (که خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است) بود . چه رضایتی دارم من از خودم !!! این اعجاب انگیز است !!! در موردش فکر خواهم کرد ... حتما...

     امروز داشتم به فیلم هایی که ذهنم را برای  مدتی مشغول خود کرده بودند فکر می کردم . فیلم هایی که هر یک در زمان خود تاثیری در زندگی ام داشته اند . سگ کشی از آن فیلم ها بود. داستان زنی که برای گرفتن چک های شوهرش از طلبکاران چه سختی ها که نمی کشد از انواع توهین ها تا تجاوز و کتک و فحاشی... و نهایتا بعد از گرفتن تمام چک ها می فهمد که همسرش او را برای این کار به بازی گرفته و مهره ایی بوده برای او در جهت خلاصی ... فیلمی از بهرام بیضایی

      20 ساله بودم که اولین بار در سینما فرهنگ دیدمش.آخر فیلم مات و مبهوت از پایان قصه بیرون آمدم از سینما و درست یادم هست که باران پاییزی می آمد و من ساعتی را قدم زدم زیر آن نم نم باران ... چقدر آن فیلم متناسب حال و هوای آن وقت من بود . دانشجوی حقوقی که در موسسه ایی حقوقی در کنار پدرش و جمعی از وکلا مشغول فعالیت بود و مدیر عامل موسسه سخت درگیر چک و چک بازی های شخصی و همان مدیر عامل در حکم مرشد من و عده ایی هم سال من . از قرآن می گفت و خدا .. و همان وقت من زنگی در گوشم آمد که این هم سگ کشی است به نوعی دیگر و چندین سال بعد زنگ آن روز برایم ناقوس شد و ... آری سگ کشی بود و آنهم چه سگ کشیی !! عده ایی ساده و بی پشتوانه( نه مانند من که پدرش هشدار دهد و من در آن دام نیفتد ), درگیر این سگ کشی شدند و هنوز تاوان می دهند و هنوز تاوان در راه است .

     فیلم دیگر راه سبز یا همان green mail بود . وای از این فیلم . هنوز هم که می بینم اشکهایم به پهنای صورتم می ریزد . سال 82 بود که برای اولین بار دیدمش . یک ربع آخر فیلم را چنان گریه می کردم انگار عزیزی را از دست داده ام . بلند بلند و هق هق . هنوز هم وقتی می بینمش فیلم را می بلعم . نگاه نمی کنم. تجربه ی من با مک کافی مشابه بود . (نه در مورد قتل) . من هم می توانستم درد را خوب کنم . حس می کردم  انرژی آدمها را . من هم خسته بودم ازینکه نمی توانستم بعضی زمانها کاری بکنم. چند سالیست که با بی خیالی زندگی می کنم . سعی می کنم آزار نبینم . سعی می کنم نشنوم و نبینم . حتی دیگر بر روی خودم هم انجام نمی دهم رهایی از درد را اگر دردی باشد ...

     بید مجنون هم در من غوغایی به پا کرد. ماجرای فراموشی ما انسانها به وقت فارغ شدن از درد . فراموشی تمام وعده هایی که با خدایمان گذاشته بودیم . فراموشی خودمان ... وای از بید مجنون که با من چه کرد .مردی نابینا که تنها خواسته اش دیدن بود وفتی دید ... حتی به همسرش هم که روزهای نابینایی عصایش بود ظلم کرد و در آخر باز هم نابینا شد .

     فیلم های دیگری هم هستند که هر یک روزی معنای آن روزم بوده اند یا تحولی را در من بوجود آورده اند و یا حتی جرقه ایی.فیلم ها نوشته ی نسانهایند با بازیگرانی که نقششان را گرفته اند و انجام می دهند هر آنچه کارگردان می گوید . نقش من در فیلم زندگی ام چیست؟؟ خوب بازی اش می کنم ؟؟ من تصور می کنم کارگردان ما نقش ها را گذاشته و ماییم که نقش خود را انتخاب می کنیم . همان شعر زندگی که می گوید صحنه ی یکتای هنرمندی ماست . منظور من اجبارهای خانواده نیست که در کجا و با چه والدینی به دنیا بیاییم و یا الان با توجه به شرایط افتصادی امکان تحصیل هست یا نه . منظور من نقشی است که هر یک برای خود ایفا می کنیم .تصمیمی که در مورد خود می گیریم و خط قرمز هایمان است . کاش روزی بیاید که از زیر نقابم نهراسم و اصلا نقابی نباشد .کاش نغمه ی بازیگری من هم به یادها بماند . (( خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ))