آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

از هر دری سخنی
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     بدجوری دارم به این سکوت و بی خبری از دنیای سیما عادت می کنم . چند روز پیش عزیزان حافظ جان و مالمان در یک عملیات پشت بام مجتمع را از اغیار پاک سازی کردند و ما ماندیم و سکوت و تلویزیونی که هر کانال را که می زنی می نویسد در جستجوی سیگنال . زمانی فکر می کردم بدون تلویزیون هم مگر می توان سر کرد؟؟؟ حالا دارم عادت می کنم و دارد یک هفته می شود و در این ایام هم که هیچ کس نمی آید درستش کند . حتی کانال های خودمان را هم نداریم . حتی برفک هم نداریم که دلمان خوش باشد برف می آید ولی بد هم نیست . به خودت و کارهای از قبل مانده ات که تلمبار شده می رسی و حتی فرصت گپ زدن با همسر هم بیشتر شده . امروز که تصمیم گرفتم اگر زمانی سیمای خانه ی ما برگشت زمان دیدنش را کم کنم . زندگی با سیما و بی سیما می گذرد ولی بی سیما فرصتت برای همه چیز بیشتر است . دیگر میخ کوب نمی شوی روبه رویش و هی این کانال اون کانال به دنبال چیزی که نمی دانی چیست نمی گردی . نه به خاطر ضرر مالی اش و یا تایید کردن عملشان , تنها و تنها به دلیل اینکه فرصت بیشتر با خود بودن را به من دادند دستشان را می فشارم . ( وای حرف بد ؟؟؟؟؟؟ نه , نمی فشارم آخ دستم را برایشان تکان می دهم . این که بد نیست. هست؟؟)

     خبر اینکه ظاهرا بنده باردار بوده ام و فرزند دلبندم به فنا رفته. امروز دکتر زنانم گفت . احتمال خیلی قوی ولی نه 100% . همین احتمال قوی دلم را لرزاند و اشکم را سر ریز کرد ولی من محکمم . ثابت و استوار . بازهم تلاش می کنم . اصولا هیچ چیزی در تمام زندگی ام برای من راحت و بی دغدغه فراهم نشده این هم روی تمام آنها . فرزند من با شوق در انتظار زمانی است که در آغوشم جای بگیرد . پس من تا زمانی که آن فرزند خاص و چشم در انتظار آغوش من , در درونم جای گیرد دست از تلاش برنمی دارم .(‌بچه جون چه مامان خودخواهی داری به جای اینکه بگه من چشم در انتظارم  می گه تو چشم در انتظاری !! این جوریه دیگه .خداییش هیچ کس چنین مادری نداشته )

     دیروز کلی مطلب در مورد ماساژ نوزاد سرچ کردم . چه دنیای پیچیده ایی دارد این ماساژ . ماساژ برای مادران باردار را هم مرکز ماساژی که می روم دارد ولی برای نوزاد, کار پدر و مادر است . فرزندم تو بیا من هر روز تمام بدنت را ماساژ می دهم .   

     دکتر زنان من در کلینیکی ویزیت می کند که کلی عمل در آن انجام می شود که 90 درصد آنها زیبایی است و من هم گیج و ویج در این مقوله امروز به این نتیجه رسیدم چرا من مثل خیلی از زنها نیستم !! بینی ام در 19 سالگی شکست . آن زمان مد بود همه عروسکی عمل می کردند منم که ازین مدل ها خوشم نمی آمد پس با بینی شکسته زندگی کردم و همچنان هم زندگی ادامه پیدا کرد و آسمانی به زمین نیامد و حالا هم که مشکل تنفسی دارم دیگر حال و حوصله ایی ندارم برای عمل . البته بینی زشتی ندارم و شاید اگر زشت بود و به ستوه می آمدم خودم را به تیغ جراح می سپردم . امروز دختری را دیدم 4 بار بینی عمل کرده بود . هنوز هم ناراضی بود و می گفت احساس می کند پره ی سمت چپ بلند تر از راستی است و باز هم می خواهد درستش کند . من مات و مبهوت بودم به این همه اراده برای بیهوشی و تحمل درد . در بعضی ها دیگر شکل وسواس و بیماری می گیرد این بینی . کاش فقط بینی بود . منشی دفتر یکی از دوستانم که ,  بینی :‌عمل سه مرتبه . پلک : کشیده شده بود .گونه: گذاشته بود بعد از 4 بار که همش خراب می شد و قرینه نمی شد کامل . چشم : لنز عسلی  . ابرو : تتو رو به بالا . موی سر: شکلاتی و لب : ژل زده بود و خط چشم و خط لب هم که تتو شده بود و نهایتا بوتاکس پیشانی و خط خنده هم داشت و تنها 26 سالش بود. نگاهش که می کردی جان نداشت . عروسک بود و مصنوعی . با پوستی خراب ازین همه بلا که به سر خودش آورده بود و بارها هم مراجعین دوستم گفته بودند که این منشی شما خوف دارد . حالا من خودم را تشویق نمی کنم به خاطر زیر بار عمل نرفتنم و می دانم آخر روزی گریبانم را می گیرد بینی که چند روز یک بار خونریزی دارد و در تنفس راحت نیست و دقت هم که بکنی انحراف به چپ هم دارد .شاید اگر در گذشته عمل کرده بودم حالا راحت و بی دغدغه بودم . اشتباه کردم را برای این وقت ها گذاشته اند دیگر ولی امرور سوژه های جالبی دیدم . خانمی که بینی و سینه اش را عمل کرده بود و حالا آمده بود ساکشن شکم و پهلو و لب هایش هم ژل داشت . تازه کلی از درد کارهایی هم که کرده بود می نالید ولی باز می خواست ساکشن کند با اینکه چاق هم نبود و فقط می خواست شکمش و پهلویش تخت تخت باشد . خودش می گفت پیر شدم زیر این عمل ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   

     پریروز کلی مطلب در موردی در لپ تاپم تایپ کردم بعد از ساعتها مطالعه و جستجو در کتابهای مختلف و جان کندن و کنار هم چیدن لغات , آخر سر تمام که شد بی هیچ دلیلی تمام مطالبم پرید . هنوز نفهمیدم چه اتفاقی افتاد . تنها باری بود که چیزی را می نگاشتم بدون ذخیره کردنش . می خواستم کتابها و لپ تاپ را بکوبم به دیوار . همه ی کتابها را گذاشتم زیر میز که نبینمشان . حالا از آن روز هنوز ندیدمشان . این تنبیهشان است .