آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

این چند وقت ..
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام

امروز بالاخره  دستم به نوشتن رفت . یه مدت بود که نمی شد و نمی تونستم .

این چند وقت ... همه چی درهم بود .

فکر می کردم نی نی داشته باشم ولی ... خب کاریش نمی شه کرد . نشد . باید صبر کرد . راستش خیلی ناراحت شدم . از نظر فکری و روحی هم من و هم همسر هر دو آماده ی یه تغییر اساسی و وجود یه بچه بودیم . یه خاله دارم که یه وقتها ته فنجون قهوه رو می بینه همش منفی می گه و کلا همه ی منفی هاش هم اتفاق می افته ولی تا حالا یه حرف مثبتش پیش نیومده . همسر یه بار به اصرار خاله قهوه خورد و خاله خانوم شروع کرد . گفت یه اتفاقی برات می افته خسارت مالی زیادی می خوری (( همسر چند روز بعدش یه تصادف وحشتناک کرد)) گفت یه خانوم از نزدیکانت فوت می کنه . ما فکر کردیم مادربزرگشه (( خواهر جوون 35 سالش دو هفته بعدش فوت کرد )‌) گفت کسی که خیلی دوسش داری یه بیماری سخت می گیره (( بنده 6 ماه توی خونه بستری شدم و هنوزم عضلات بدنم می گیره )) . لازم به ذکره بدونید که دیگه هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت در حضور خاله ام قهوه نمی خوریم . همسر خدا بیامرزش هم بعد از بیماری من ممنوعش کرد از فنجون دیدن . حالا اینا رو گفتم که یه ذهنیت داشته باشید .

دختر همین خاله پارسال به من گفت من احساس می کنم تو هیچ وقت بچه دار نمی شی . این چند روز همش این حرف مسخره توی سرمه .می بینید چقدر یه حرف که می زنیم و رد می شیم می تونه تاثیر منفی داشته باشه . نمی دونم چه جوری به خودش اجازه داد این حرف رو بزنه . حالا هر چی فکر می کنی واسه خودت و بذار توی کله ات بمونه . تازه وقتی من گفتم این چه حرفیه گفت حالا صبر کن می بینی . خودش یه پسر داره و به راحتی به خودش اجازه می ده در مورد دیگران این حرف رو بزنه . الان خیلی ازش عصبانی ام .نه اینکه اعتقاد به حرفش داشته باشم . نه . ناراحت و عصبانی ام چرا فکر نکرده حرفی زد که به من ذهنیت بده .

خواهر همسر خان نامزد کرد. در یک عملیات عجیب و غریب . خواستگاری کاملا سنتی ولی از روز خواستگاری تا روزی که جواب دادن 2 هفته کلا طول کشید و هفته ی سوم بله برون کردن . من تصورم نمی کردم یک نفر اینجوری ازدواج کنه .تازه من و همسر این دو سه هفته طولانیش کردیم وگرنه همون هفته ی اول جواب می داد . من و همسر هنوز برامون هضم نشده ولی خب ما فقط تماشاچی هستیم .امیدوارم انتخابش اشتباه نباشه و خوشبخت بشه .

رفتم اهواز و اومدم با یکی از دوستانم. چقدر کارون کم آب بود . می گفتن اینقدر روش سد زدن که کلی از آبش کم شده . یه سر هم رفتیم شوشتر . یه شهر نزدیک اهواز .خوب بود . یه سفر کوتاه و کاری بود .چقدر بلیط هواپیما گرون شده . من چند هفته قبل بلیط گرفته بودم 126 هزار تومان . رفت و برگشت . ولی مسافر کنار دست من توی هواپیما گرفته بود 214 هزار تومان .اعلام کردن 70 درصد افزایش قیمت داره پروازهای داخلی!!!!!!!!!!!!! یعنی کلا سفر با هواپیما ممنوع . با ماشین هم که بنزین گرونه . قطار هم همچین کم قیمت نیست . کلا سفر ممنوع چون فقط هزیته ی رفت و آمد که نیست .

یه دوست وبلاگی رو دیدم . یه عصر رو با هم توی کافی شاپ گذروندیم . عصر خوب و لذت بخشی بود . ممنون که اومدی دوست عزیزم .

از مامانم شاکی ام . هنوز هیچ بچه ایی در کار نیست . به عمه ام و خانوم عموم گفته شاید مانا باردار باشه . تقصیر خودم بود که گفتم می خوایم بچه دار بشیم . اونم به خاطر اینکه اینقدر هی می گفتن آدم رو کلافه می کردن . دیروز رفته بودم خونه ی مامان بابا , عمه ام زنگ زد . مامان گفت نه نمی دونم چرا . نشده  . منم که شاخک هام تیز شده بود . بعدش گفتم مامان چرا گفتی ؟؟؟؟ می گن چیزی نگفته بودم که , گفتم شاید باردار باشه.

گفتم چرا بی خودی انداختید توی دهنها . رفت توی لک . خب آخه فکر کنم من حق دارم ناراحت بشم . یعنی دیگه به مادرت هم نتونی حرف بزنی . منم همه جا اعلام می کنم کلا از صرافت بچه دار شدن افتادیم .