آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

بعد از یه مدت غیبت
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

بعد از مدت ها باز اومدم که بنویسم . مشغله ی زیاد اجازه نمیداد بتونم با فکر آزاد بیام و بنویسم . امشب وقت گیر آوردم . همسر خوابه و خونه آروم پس می شه نوشت .

گرفتگی عضلات لعنتی من باز دوباره شروع شده . دیشب خیلی اذیتم کرد . امروز تصمیم گرفتم برم ماساژ . نیلوفر آبی . اولین بار توی کیش رفته بودم مارینا پارک هتل . فوق العاده بود کلی آرامش داد . بروشورشون رو که گرفتم دیدم تهران هم هست . دو هفته پیش وقت گرفتم و فرداش با همسر و خواهرش و یکی از دوستام رفتیم . ماساژورهاشون تایلندی هستن . محیطش هم خیلی آرامش بخشه . از بین نوع های مختلفش باید انتخاب کنی که کدوم ماساژ رو می خوای . من توی کیش روغن معطر با حوله داغ رو گرفته بودم . اون روز اینجا کمپرس گیاهیش رو امتحان کردم . خوب بود ولی با حوله ی داغ بیشتر حال کرده بودم . اون روز که همسر رو هم بردم من براش انتخاب کردم چه ماساژی ببینه و گند زدم . اورینتال . دو ساعت ماساژ بوده که یک ساعتش فوق العاده محکم بوده و ماساژ سنتی تایلندی بوده . یعنی به جای اینکه ریلکس بشه با کلی درد و کوفتگی اومد بیرون. مثلا می خواستم بهش حال بدم حالش رو گرفتم .تجربه ی اول همسر خراب شد و باعث شد بگه من تا یه جای بهتر گیر نیارم ماساژ نمی یام . امروز ظهر زنگ زدم واسه شنبه واسه خودم و یکی از دوستام وقت گرفتم و همین جوری داشتم از درد گرفتگی پشتم و پام به خودم می پیچیدم که مامان زنگ زدن و گفتن واسه چی تا شنبه صبر می کنی اگه امروز وقت دارن برو . همسر هم اومد خونه و گفت برو امروز . منم اصلا فکر نمی کردم بهم وقت بدن زنگ زدم و گفتم اوضاعم رو . بهم وقت داد . (‌ بدون وقت نمی شه رفت چون از قبل زمان بندی می شه ) ایندفعه با حوله ی داغ و روغن های معطر رو انتخاب کردم . ماساژ 90 دقیقه ایی . خیلی خوب بود . مخصوصا حوله ی داغش . کلی دردم کمتر شد . می خوام تا جایی که امکان داره با ریلکس کردن و ماساژ نذارم کارم باز به دکتر رفتن و کورتون و کلی داروهای دیگه که با اینکه بدنم واکنش های بدی بهشون میده و اذیت می شم ولی دکتر اجازه ی نخوردنش رو بهم نمی ده , بکشه . وقت شنبه رو هم دارم . هر چی الان هزینه کنم به خوردن اون داروهای لعنتی می ارزه .

ماه رمضون امسال خوب بود برام . دوسش داشتم . عید فطر هم خانواده های هر دومون رو دعوت کردم واسه ناهار . من عادت دارم روز قبل از مهمونی غذا ها رو نیمه آماده می کنم . البته اونایی که می شه و همه ی کارام رو انجام میدم و هیچ استرسی واسه اون روز نمی ذارم بمونه . حالا امسال من تصمیم داشتم قورمه سبزی با ته چین مرغ درست کنم . با سالاد و مخلفات و... ته چین رو همه کارش رو کردم و ریختم توی ماهیتابه و گداشتم توی یخچال که صبح دمش کنم. قورمه سبزی رو هم که تا حدودی پخته بودم و فقط جا افتادنش مونده بودم که صبح بذارم جا بیفته .

حالا شده بود 10 شب اعلام نمی کردن فرداش عیده . همسر هم می گفت وای اگه پس فردا بشه غذاها طعم موندگی می گیره می خوای مونده بذاری جلوی مهمونا ؟؟ منم توی دلم آشوب ولی هی می گفتم نه من میدونم فردا عیده . نشسته بودم جلوی تلویزیون هی این کانال اون کانال می کردم , انگار فرقی هم می کرد خب اگه عید بشه همه شون می گن . میرفتم توی م ا ه و ا ره کانالای عربی بعضی ها در حال شادی بودن و بعضی ها هم انگار نه انگار قرآن پخش می کردن و نوشته بودن 30 رمضان .

من دیگه کلافه شده بودم . تا 11.30 که اعلام کردن و یه نفس راحت کشیدم .  خدا وکیلی اگه دوشنبه عید می شد من چیکار می خواستم بکنم ؟ اون همه قورمه سبزی یه قابلمه ی بزرگ تازه برنج رو هم خیس کرده بودم  ... ته چین هم بوی موندگی می گرفت با اینکه دم نشده بود.. ( معمولا من چند ساعتی قبل دم میذارم توی یخچال که خوب موادش با هم طعم بگیره و باعث میشه نرمتر و خوش خوراک تر بشه ) فکر کنم خدا به من رحم کرد که چشمای غیر مسلح آقایون ماه رو رویت کرد .

با اینکه دلهره داشتم اون شب واسه عید شدن ولی اینکه همه ی کارام رو کرده بودم باعث شد فرداش تا نزدیک 10 بخوابم . با خیال راحت بیدار بشم و به بقیه ی کارام برسم . همه چی هم خوب خوب بود . کلی به همه خوش گذشت . بعد از اون ماجراها اولین بار بود که خانواده ها باز هم رو می دیدن . به هم زنگ زده بودن ولی هم رو ندیده بودن . خیلی خوب گذشت .خدا رو شکر.

حالا یه خبر خوب . همسر خان بعد از اون همه مخالفت راجع به بچه دار شدن یک دفعه متحول شد و به داشتن یک عدد فرزند زیبا و تپل مپل رضایت داد . منم هاج و واج که چی شد ؟؟؟ ولی به روی مبارکم نیاوردم و خیلی عادی رفتار کردم . ماجرا هم ازین قراره که حوالی 2 نیمه شب بود که داشتیم به سمت خونه میومدیم ( با یه دوست رفته بودیم فشم ) که همسر اعلام کرد که بچه دار بشیم . من در حال رانندگی بودم خدا رحم کرد نزدم به در و دیوار از جا خوردن . آخه نمی دونید که چه مخالفتهای شدیدی می کرد و فتوا داده بود که من تصمیم بگیرم در مورد زندگیم اگه بچه می خوام چون ایشون نمی خوان . منم بهش اعلام کردم که بهش مهلت یک ساله میدم و بعد اگه بازم نخواست شاید من رو از دست بده . ( البته در گوشتون بگم خودم از تهدیدم می ترسیدم که نکنه آخر یک سال بگه نمی خوام . اون وقت من واقعا باید چیکار می کردم . بین بچه و همسر انتخاب می کردم؟؟؟ خب قطعا انتخابم همسر بود ولی همسر رو با یه بچه ی ناز ترجیح می دادم . ولی خب باید همسر جدی می گرفت تهدیدم رو .آحه از ازدواجمون خیلی می گذره و االان دیگه منم  33 سالمه . ) از یک سال 4 ماه مونده و من همش فکر می کردم باید خودم دوباره مطرح کنم و ... . این حرکت همسر کلی متعجبم کرده بود .

حالا برای یکشنبه وقت دکتر دارم . خودم پیشنهاد دادم که اول برم آزمایش های لازم رو انجام بدم . یه رژیم غذایی مناسب هم داشته باشم . کاملا تحت نظر پزشک . حالا یک هفته از تصمیم همسر خان میگذره و ایشون هر روز در مورد بچه حرف میزنه که این کار رو بکنیم اون کار رو بکنیم . پیگیری وقت دکتر گرفتن من رو میکنه و خلاصه حسابی رفته توی فاز بچه . البته دیدن این سریال ع ش ق و ج ز ا هم بی اثر نبوده و اون بابا بابا گفتن های کوچولوشون که خیلی هم نازه هر دفعه دل همسر رو آب می کرد و می کنه . خدا خیرشون بده. بالاخره این سریالا به یه دردی خورد .

اول برام دعا کنین از شر این دردا خلاص بشم. بعدشم دعا کنین همسر عزیز خان من باز متحول نشه و این بار نگه نه و به همین روال بمونه . البته من تا آبان خیلی خیلی خیلی گرفتارم و به جز اون دکتر من اعتقاد داره یه رژیم غذایی و ویتامینی 2 تا 3 ماه باعث می شه بچه ی قوی باشه و دوران بارداری بهتر بگذره . منم که تجربه ی خواهرم بهم نشون داده که چند ماه اول بارداری به شدت حال بدی خواهم داشت . می خوام این مدت رو تحت نظر پزشک بگذرونم . البته یه چیز دیگه هم هست . می خوایم تعیین جنسیت کنیم و این کار مستلزم یه رژیم 3 ماهه هستش . با نمکه رژیم رو هم برای خانوم میدن و هم آقا و من هنوز دکتر نرفته همسر هر چی می خواد بخوره می پرسه این رو باید بخورم یا نه ؟؟ به این می گن همت عالی .. امیدوارم مستدام باشه . همه بگین آمین

راستی اگه کسی تجربه ایی داره به من بگه لطفا .

ببخشید که طولانی بود تازه کلی موضوع داشتم که ننوشتم و به چشم شماها رحم کردم به دلیل مهربونی زیادم  نیشخند  چشمک .

( بانو سرن می بینی چه خود شیفته ام ؟؟ حالا من دیوونه ترم یا تو ؟؟ زبان)