آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

پیام
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

دلم می خواهد باز به دنیای آن روزهایم برگردم

تمام آوایم تو بودی و من مست مست بودم

برایت می نوشتم

پرواز می کردم به اشتیاقت و آغوشت برایم باز بود

حالا .. اما ...

من دور شده ام

پیامت را شنیدم

گفته ایی ایمانش ضعیف شده

راست می گویی این را خودم خوب می دانم

گمت کرده ام با اینکه نشانه هایت را می بینم گمت کرده ام

درد دارد

روزگاری هر چه می گفتم از تو بود و حالا من مشغول بازی همان

روزگارت شدم

مادر پیامت را که گفت لرزیدم

تو لرزاندی ام

راست می گویی زمانی حتی به بودنت شک کردم و تو باز خود را به من

نشان دادی

کور شده ام ؟؟؟

من را چه شده ؟؟؟؟

یکی بگوید من را چه شده ...

 

چه بغض غریبی دارم من .

دلم می خواهد های های گریه کنم .من را چه شده ؟؟ 

گلویم را فشار میدهد ولی اشکی نمی آید و کاش می آمد

شاید سبک می شدم .

چقدر از صورتکی که دارم بدم می آید .

آی مردم من خوب نیستم . هزاران هزار زشتی دارم که شما نمی دانید

و از هر چه دم می زنم فقط برای شماست .

آی مردم من نقابی دارم .

ترسم از کنار رفتنش است و دیدن زشتی هایم .

چنان کریه و نازیبایم که خوف می کنید اگر ببینیدم .

آی مردم ...

من آنی نیستم که شما می بینید و می شناسید 

شرم بر من ...

کاش می شد از نو بنویسم دفترم را

کاش می شد ...

دریغ از آنی , دریغ ...

دیگر حتی خودم از نگاهم , کلامم , جسمم , روحم , کردارم و افکارم

چندشم می شود . 

 

تنها می توانم بگویم تو ببخش . می دانم لایقش نیستم . می دانم

آزموده را آزمودن خطاست . می دانم از یک جا چندین بار گزیدگی بی

خردیست . می دانم .. همه را می دانم

ولی باز دنبال فرصتی دیگرم

می دهی ام ؟؟؟؟؟ 

ترسم از دوباره و دوباره اشتباه است . چه تضمینیست این بار بی خطا

تمام بازی را تا انتها بازی کنم ؟؟

هیچ ...

من همانم

ولی باز می خواهم فرصتی تازه را ...

 

------------------------------------------------------------------------------

پ ن . نصیحتم نکنید . از بزرگی و بخشش نگید . تعارف خوب بودن

نکنید. همه ی نوشته ام عین حقیقته. حالم خیلی بده . بعد از حرف 

مامان هم انگار یکی محکم زد در گوشم که آهای چه غلطی داری

می کنی ؟؟واقعا چه غلطی دارم می کنم ؟؟

امیدوارم هیچ کس حتی یه لحظه جای من دست و پا نزنه .