آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

این چند روز
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

تند تند داره می گذره . امروز ششمین روزه و تا حالا که دوام آوردم . فکر می کردم نتونم ولی شد . همش توی خونه نیستم و بیرون هم میرم و به کارام میرسم البته اوایلش سرحال تر بودم ولی جلوتر که میره انگار ذخیره هات دیگه تمومه . خب یه اشتباهی هم می دونم خودم که انجام میدم اینه که سحری تعطیله . کل غذام شده یه وعده ی افطار . خب چه کنم نمی تونم نیمه شب چیزی بخورم . تنها هم که باشی دیگه بدتر . نمی دونم قبلا چه جوری غذا می خوردم سحری !!! بچه که بودم. مامان همه رو بیدار می کردن و یه وعده کامل غذا می خوردیم .الان که یادش می افتم برام خیلی عجیبه .بزرگتر که شدم غذای پلویی نمی خوردم سحرها . کم کم سالها که جلو رفت تبدیل شد به شیر و خرما, حالا هم که هیچی . ته لطفم به خودم یه لیوان آبه .

دیشب رفتیم دیدن مامان و بابا . پریروز اومدن ولی روز اول نرفتیم که استراحت کنن چون تمام شب توی هواپیما بودن و نتونسته بودن بخوابن . هر چی اصرار کردم که بریم دنبالشون فرودگاه نپذیرفتن و گفتن باعث می شه شب نخوابید و صبح نتونید به کاراتون برسید و ما خودمون تاکسی می گیریم میایم . خدا رو شکر هر دو سرحال بودن و هنوز از مراسم برادر که صحبت می کردن بغض می کردن .

پریشب هم خانواده ی همسر تماس گرفتن و ساعت 6 عصر خودشون رو برای شام دعوت کردن . منم تند تند شام درست کردم , قیمه بادمجون ولی بعد از اذان می خواستن ساواش رو ببینن باعث شد غذای من زیاد بپزه و رسما بادمجونا و لپه ها له بشه و تبدیل بشه به حلیم بادمجون با پلو ولی خداییش خوشمزه شده بود برخلاف قیافه اش و همه اش هم خورده شد. فقط هم من روزه بودم . همسر سنگ کلیه داره . بقیه هم خب هر کدوم یه دلیلی دارن . خیلی خوب پذیرایی کردم . راضی بودم و چون مهمون خونه ام بودن هم خوب برخورد کردم .

 یه برنامه هایی دارم که باعث می شه یه دوره ایی سرم شلوغ باشه و وقت آزادم کم . تا آبان ماه ولی باید انجام بشه و دعا کنین خوب پیش بره و نتیجه ایی که می خوام رو بگیرم .دیروز رفتم پیش مشاورم و قراره برای انجامش یه برنامه ریزی یه خوب بکنه برام . من این خانم دکتر رو خیلی قبول دارم تا حالا توی خیلی چیزا به من کمک کرده . توی کارش ماهره .داشتن یه مشاور روانشناس برای همه ی آدما لازمه ولی هنوز متاسفانه فرهنگ داشتن مشاور بین ایرانی ها خوب جا نیفتاده . می گن مگه دیوونه ام برم مشاور؟؟ ولی ربطی به دیوونگی نداره . من خودم یه چیزایی رو توی خودم کشف کردم که هیچ وقت نمی دونستم و یه تغییراتی کردم که خیلی عالی هستن . ما ها متاسفانه عادت کردیم بذاریم یه موضوع وقتی به حد نهایتش رسید و دیگه کلی بهمون ضرر زد بریم واسه تغییرش . اولش که شروع کردم به مشاور رفتن به خاطر استرس از دست دادن پدرم بود توی دوران بیماری شدیدشون . همین باعث شد کلی ریشه یابی بشه و بفهمم این استرس فوق عادی از کجاست و بتونم تا حد معقول کنترلش کنم . حالا هم هر از گاهی میرم . البته نتیجه اش به مشاور هم برمی گرده . اگه خوب نباشه و ماهر نباشه توی کارش فقط وقت و پولتون رو هدر می ده . واسه انتخابش باید تحقیق کرد . توصیه می کنم به همه . خیلی آرومتون می کنه .

قبل از رفتن یه چیز بانمک تعریف کنم . امروز شدیدا سکسکه ام گرفته بود . نمی دونم چرا وسط روز و روزه !!! هر کاری می کردم بند نمی یومد . کلافه ام کرده بود . همسر هم داشت می رفت بیرون از خونه یهو گفت یادم رفت بهت بگم ,یادته فلشم رو جا گذاشته بودم فلان جا؟ گفتم آره گفت مونده بود روی کامپیوتر و فلانی برش داشته .( با یه حالت ناراحتی هم گفت که من داشتم سکته می کردم حتی دستش رو زد به دیوار و سرش رو گذاشت روی دستش و با ناراحتی حرف می زد ) من گقتم خب بهش بگو مال تو هستش . گفت بهش گفتم فلش رو دیدی گفته نه ولی ... دیده که اون برش داشته و فکر کرده حتما مال خودشه . پرسیدم چی توش بود ؟ گفت همه ی اطلاعات مربوط به پرونده ها حالا همه اش رو برداشته اونم آدم شارلاتانیه.

قلبم از حرکت ایستاد .

ها ها ها زد زیر خنده گفت سکسکه ات بند اومد ؟؟

فکر نکنم دیگه تا آخر عمرم سکسکه کنم ...