آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

تشکر + تعطیلات
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام دوستان عزیزم

سپاس از همه ی کامنت های پر محبتتون و خیلی خوشحالم ازینکه شماها رو دارم که اینقدر خوب حس و حالم رو درک کردید و با من شریک شدید. در ضمن یه عذر خواهی بدهکارم به همه چون چند روزی تعطیلات رفته بودم و نشد که جواب کامنت ها رو بدم .

چند هفته بود تصمیم داشتیم یه تعطیلات چند روزه بریم که حال و هوامون عوض بشه ولی نمی شد . یه کاری پیش میومد و کنسل می کرد برنامه رو .سه شنبه همسر ساعت 8.5 شب زنگ زد که امشب میریم شمال هرچقدر هم که کار داشته باشیم .اومد دنبالم و رفتیم یه کارایی رو انجام دادیم و یه سر هم منزل پدر همسر زدیم . تا برگشتیم خونه 12 بود و حوالی 3 راه افتادیم . شنبه هم برگشتیم . بعد از مدت ها چند روز تنهایی رفتیم یه سفر . الان مدتها بود هر جا میرفتیم تنها نبودیم و دوستان هم بودن . مسافرت دسته جمعیش خوبه ولی این بار می خواستیم از هیاهو فرار کنیم و واقعا به استراحت بگذره . مخصوصا خواب که شدید دچار کمبودش بودیم . خواب

ما تهران که باشیم نمی تونیم از زیر خیلی کارا در بریم ولی اونجا حتی موبایلها خاموش بود و تنها یه خط رو روشن کردیم که خانواده ها دارن اونم برای موقع اضطراری خلاصه اینکه حسابی در بی خبری چشمک

جای شما خالی خوب بود. هوا هم یاری کرد . نه که خنک باشه ولی آفتاب هم نبود و هر از گاهی هم یه نم بارونی می زد . یه قسمتش رو جای هیچکس خالی نبود . موجوداتی به اسم پشه و دراکولا . تیکه تیکه شدیم . کل بدنمون می خارید و بدتر اینکه پشت همسر رو هم دراکولا زد . ( دراکولا راه میره روی سطح پوست و خون میمکه و یه ترشحی دهانش داره که باعث خارش و درد می شه.برخلاف اسمش اندازه اش کوچیکه ولی جای نیشش بزرگتر از نیش پشه است استرس). یه نیم دایره بزرگ از کتف همسر رو مورد عنایت قرار داده . قراره بره پیش دوستش که متخصص پوسته چون همسر خان سابقه ی دراکولا رو داره و چندین سال پیش که من هنوز قدم رنجه نکرده بودم توی زندگیش هم دراکولا روی دستش رو میزنه و بعد از یه مدت اون قسمت تغییر رنگ داد و قهوه ایی شد و هنوزم مونده و دکتر هم گفت که باعث شده رنگدانه های پوستش از بین برن و چون هم خیلی عمیقه تغییر رنگ , نمی شه لیزر کرد . نمی دونم چه علاقه ی خاصی این دراکولا ها به خون همسر دارن ؟؟

شنبه حدودای 4 عصر رسیدیم تهران و وارد پارکینگ که شدیم دیلینگ دیلینگ گوشی من زنگ زد و کار . یه قراری توی دفتر گذاشته بودن که فوریت داشت و باید من و همسر حضور می داشتیم و بدو بدو وسایل رو آوردیم بالا و یه دوش و تعویض لباس و رفتیم تا 9 شب . استقبال بی نظیری بود .

اینم از گزارش این روزا .