آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

خوشحالم
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

تمام مطالب رو دارم با گریه می نویسم .

امروز خیلی خوشحالم . با مامان حرف زدم و از شادی فقط گریه می کرد و منم ازین ور خط گریه ام گرفته بود . جشن برادر انجام شد . مامان می گفتن برادر رو پنج مرتبه صداش کردن روی سکو و بهش مدارک مختلف دادن از مدرک پزشکی تا مدرک زبان روسی و دانشجوی رتبه یک شدنش و ... نهایتا هم رییس دانشگاه با یه دسته گل میره پیش پدر و مادر و گل رو به مامان میده به عنوان قدردانی از مادر ممتازترین دانشجوی دانشگاهشون و میگه افتخار میکنه که برادر دانشجوی دانشگاهشون بوده و به پدر و مادر تبریک می گه و اینکه افتخار می کنه اگر برای تخصص هم اون دانشگاه رو انتخاب کنه .

 وای خدای من شکرت که این همه سال توی یه کشور غریب با زبان دیگه, این پسر ثمر تلاشش رو دید , خدای من شکرت که پدر و مادر نتیجه ی زحماتشون رو برای فرزندشون دیدن  .

و مهمتر از همه اینکه خدایا شکرت به خاطر بودن پدر و مادر که این صحنه ها رو ببینن و اشک شادی بریزن . خدایا شکرت , شکرت , شکرت

مامان می گفتن وقتی اسمش رو  صدا کردن با پدر تا آخرین لحظه ی جشن اشک ریختن . خیلی خوشحالم خیلی . با پدر صحبت کردم و صداشون شاد بود . شکرت خدایا شکرت .

سالها دلم لرزید و بهت التماس کردم  پدر رو حفظ کنی برای دیدن این لحظه . سالها با هر بار رفتن پدر به سی سی یو و عملهاشون قلب من تکه تکه شد که نکنه ... شکرت که مهربونی و این هدیه رو دادی . شکرت که کمک کردی به برادر که به بهترین و شایسته ترین نحو از پسش بر بیاد و این روز برای مامان و بابا بهترین روز زندگیشون بشه وقتی می بینن که پسرشون رو به عنوان رتبه ی یک و ممتاز معرفی می کنن و فکر می کنم اون لحظه پرواز می کردن هر سه نفرشون . خدایا هیچ وقت نمی دونستم تا این حد مهربونی که این احساس رو به ما بدی , احساس افتخار و سربلندی . این حس برای پدر و مادر وصف نشدنیه که بین اون همه پدر و مادر فقط به اونا گل داده بشه توسط رییس دانشگاه و ازشون تقدیر بشه بخاطر فرزندشون .

نمی تونم احساسم رو بگم . نمی تونم بگم چه اندازه مخلصتم که این روز رو به وجود آوردی .. سپاس و هزاران بار سپاس .

پدر و مادر جشن های اتمام تحصیلات ما ها رو هم دیدن ولی این یکی یه چیز دیگه بود . ما چهار تا بچه اییم . و سه تامون که من و یه خواهر و برادر می شه هر سه رشته ی پدر رو خوندیم و به غیر از خواهر که کار نمی کنه من و همسر و برادر و پدر همکاریم . برادر کوچیکه که همین آقای دکتر ما باشه ایران که بود اصلا درس نمی خوند و حتی دبیرستان رو به زور تموم کرد چون خیلی شیطون بود . بعد از سربازی پدر و مادر که تحصیلات براشون خیلی مهمه براش دوتا راه گذاشتن که یکی این بود که ایران بمونه و براش معلم بگیرن و کنکور بده و ... و یه راه هم این بود که بره یه کشور دیگه. برادر هم رفتن رو انتخاب کرد . دو سال موند و کالج رفت و زبان خوند و برگشت و یک سال موند و نرفت و باز مامان بابا هولش دادن و فرستادنش . پزشکی رو انتخاب کرد و شروع کرد ولی تا چند سال اول همه دلمون میلرزید. البته مامان و بابا بهش سر میزدن . درس خوندن سه تا فرزند اولشون عادی بود چون ما سه تا اصولا درس خون بودیم و خودمون راهمون رو پیدا می کردیم . این موضوعاته که این روز و این نتیجه رو خاص تر کرده و ارزشمند تر . کسی که شکوفا بشه و تبدیل به یه گل فوق العاده زیبا بشه که همین الان هر کشور و دانشگاهی که بخواد برای تخصص در هر رشته ایی بره با افتخار می پذیرنش و من همیشه از خدا می خواستم که نتیجه ی حرص و جوش خوردن های پدر و مادر رو به خوبی بهشون بده و حالا برادر کوچیک من که البته خیلی هم کوچیک نیست و 30 سالشه , همون برادری که هیچ کدوم فکر نمی کردیم از دیپلم بالاتر بره شده آقای دکتر رتبه یک یکی از بهترین دانشکده پزشکی های دنیا .

خدای من ! من بیدارم ؟؟؟؟؟