آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

حتی تو هم به جای من فکر نمیکنی
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

اگر میدانستم که هنوز اینجا نبودم. 

روزی صد بار از خودم میپرسم و صد بار هم همین میشود جوابم. 

گاهی آنقدر فکر میکنم که یکهو میبینم دخترکم جلویم است و دارد جیغ میزد که من را ببین ..

میخواهم سه تایش را بنویسم .. یک - ...    درست همین جا گیر میکنم . تلخ است. خیلی تلخ . طعم دهانم گس میشود .

پس چرا خیال میکردم از پسش برخواهم آمد!!!! من حتی نمیتوانم فراموش کنم .

صداها میپیچد . انگشت اتهامم رو به خودم برگشته و دارد از پا درم می آورد. تفاوتی هم هست؟ نامش هم فرقی ندارد با هم..

گاهی باید فقط بگذاری به عهده ی عقربه ها. آنها هم که نمی دوند . با ناز تکانکی میخورند این جور وقتها . تاریخش را یادم نیست ولی از یک ماه گذشته و آن عقربه های بد قیافه هم هیچ نکردند. حالا باز من ماندم و این جمله ی منفور که خوب فکرهایت را بکن و من چقدر ازین خوب فکر کردن لجم میگیرد . آخر تازگی اصلا نمی توانم فکر کنم چه برسد به نوع خوبش. 

میشود کسی را داشت که به جای آدم فکر کند ؟ آنقدر قبولش داشته باشی که بی چون و چرا اطاعتش کنی ؟ کاش بود و با توجه به احساساتم ، فکرم  و هرچه آن توها میگذرد تصمیمم را میگرفت . هیچ کس زیر بارش نمیرود. 

کسی هست که باور کند فکر کردن برای به نتیجه رسیدن را یادم رفته ؟