آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

بخوان ! شاید به خودت بیای..
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام 

چقدر دلتنگت شده ام

چقدر دلم آن دختر شاد و سر به هوا را میخواهد که صدای خنده های بلند و بی پروایش همه جا را پر میکرد و او هیچ ابایی نداشت. کجا گم شد؟ کجا جایش گذاشتی؟

دردناک است این همه تغییر ، ترسناک است این همه..

چقدر غمگینم از ترسهایت ، چقدر غصه ات را میخورم

میخواهم دوباره خودت را دوست داشته باشی .

آن کودک کوچک ترسیده ی درونت را دوست داشته باش ، نوازشش کن ، ببوسش ، دستی بر سرش بکش 

شاید دوباره خودش را پیدا کرد و آرام و بی ترس از خلوت تنهایی اش درآمد 

دختر کوچک درونت با آن موهای ژولیده ی فرفری اش قایم شده ، آن کنج است ، نمیبنی اش !! 

بیچاره نه دیگر تو را میشناسد نه خودش را.

صدایش کن

بگو برایت مهم است، بگو خودت موهایش را شانه میکنی، خودت اشکهایش را پاک میکنی ، بگو بگو بگو ، بگو هر چه شادش میکند.

در آغوشش بکش ، نوازشش کن و آرام در گوشش بگو دوستش داری..

می خواهم همان دختر همیشگی باشی. بی ترس ، قوی ، با احساست صادق باشی. می خواهم بتوانی مهر بورزی . تو لایق دوست داشتن و دوست داشته شدنی. 

تو لایق عشقی. تو لایق عشقی..