آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

من مقرب بودن نمی خواهم. آن جام بلا را حواله ام نکن ..
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

میگذرد.. می تواند خوب تا کند یا بد اما تو میتوانی فقط نگاه کنی.

دلت میخواهد چشمانت را ببندی و خیال کنی خواب دیده ای. می گویی کاش بازشان که کنم داستان چیز دیگری باشد ، اما نیست. تو درست همان جایی هستی که باید باشی و همه چیز همان جور است که بود.

می گویند کمش کن آن وابستگیه لعنتی را و تو می دانی جان کندن است برایت.

می گویند پس کو آن دختر محکم و پابرجا و تو می دانی لرزانی. باد نیامده میلرزی چه برسد به طوفان.

تو می دانی که فقط و فقط خودت هستی که خبر داری از آنچه در تو میگذرد.

آسان نیست برایت. درد دارد میان این همه دردی که هست. درد این یکی سخت تر.

چه دل پری داری؟ خودت می دانستی؟ چقدر راحت روان میشوند بر گونه هایت و چه آسان ایستاده ای و فقط نگاه میکنی ..

فقط سرت را بلند که میکنی حواست به کلماتت باشد. می گویند خداوند شنواست... چیزی نگویی و نخواهی که بعدها پشیمانش شوی. 

حواست باشد..