آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

من ...؟؟؟!!!
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

من این روزهایم به شدت قاطی کرده. سردرگم است ، نمیداند خودش است ! همسر است ! مادر است ! دختر است ! خواهر است !

هی می خواهد میان اینها توازن به وجود بیاورد و هی نمی شود. نمیتواند از هیچ کدامشان هم مرخصی بگیرد و برود پی آن یکی یا حتی بعضی وقتها برود فقط پی کار خودش ...

از آن زمانهایی است که خودم را میخواهم برای خودم. ساعتی تنهایی . سکوت .بدون دلواپسی.بدون دغدغه . بدون دلشوره. دراز بکشم و فقط خیره شوم به سقف. همین و نه حتی آپولو هوا کنم. فقط خیره شوم به آن بالا.

از آن زمانهایی است که همسر، زنش را میخواهد. زنی که آن همه مشغله ی ذهنی و عملی نداشته باشد و بتواند ساعتی بی دغدغه آرام کنارش بنشیند و میان این یک ساعت نه ذهنش پرواز کند و نه برود سراغ دخترک. فقط بنشیند کنارش و داشته باشدش.

از آن زمانهایی است که دخترک مادرش را دربست برای خودش میخواهد.دربست دربست و بدون توقف. بازی کند با او که حالا توپ بازی و قایم باشک بازی برایش اولویت اول شده و در میان راه رفتنهایش ازین سر خانه به آن سر و ازین اطاق به آن اطاق ، مادر همیشه حاضر باشد و به محض اراده ، کنارش ایستاده باشد.

از آن زمانهایی است که مادر و پدر نیازشان به دختر است.. وای ازین یکی.. آتشم میزند. هر دو اوضاع نابسامانی دارند و من هرکار که میکنم باز آن دختر دلخواه خودم نیستم. همسری با دختری جمع می شود ولی مادری هر دو را تحت شعاع قرار میدهد. 

از آن زمانهایی است که برادران هم خواهری میخواهند.. هر کدام به صورتی.. اگر خواهرم بود شاید این یکی راحت تر میشد و او هم نیست ..

من کدامم ؟ همه !!!! 

کاش دنیا دقایقی می ایستاد ، نه ، کاش ساعتی می ایستاد تا من آن رسالت خیره ماندن به سقف را انجام میدادم ، تا فایل های پراکنده و به هم ریخته ی آن توهای ذهنم را سر و سامان میدادم و بعد راهی قطعا پیدا میشد برای اینکه بدانم چطور همه این بودن ها را با هم هندل کنم.