آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

سرن و گیلانشاهش
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

امروز زودتر از هر روز گوشی ام را روشن می کنم . انگار منتظر چیزی هستم . پیغام ... کیسه ی آبم پاره شده . دارم میرم بیمارستان...

همین پنجشنبه به دیدنش رفتیم با دخترکم . می خواستم قبل از زایمان دیده باشمش. وسایل پسرک را با هم دیدیم .. ذوقش را کردیم .. هنوز ساک بیمارستان نبسته بود که اصرارش کردم ببند شاید زودتر آمد ..

با همسرش تماس می گیرم . در اطاق زایمان است و درد ندارد ...

ساعت 10 و 18 دقیقه  .. درد می آید و می رود ..

حالا من نشسته ام به دعا .. سلامت خود و فرزندش .. هر جور که صلاح است بیاید.. مهم سلامت است .

ولی بدان جناب آقای گیلانشاه خیلی زودتر داری می آیی .. عجله داری می دانم .. دخترکم آمد و در کریرت نشست و تو به رگ غیرتت برخورد که جای من است .. قدمت بر چشم جان دل .. فقط دوست من را خیلی اذیت نکن که می گویم دخترکم انتقامش را بگیرد . خود دانی ..

خبر های جدید را پیوست می کنم .

ساعت 12 و سی دقیقه ظهر .. دردها شدیدتر شده..

ساعت 14 و 14 دقیقه ظهر .. هنوز درد .. آخه گیلانشاه جان داری چه می کنی ؟؟ 

 

ساعت 15 و بیست دقیقه بعد از ظهر .. گیلانشاه خان به سلامتی تشریف فرما شدید .. خوش اومدی عزیزم ..

سرن سزارین شد . برخلاف تمام برنامه ریزیش و درد کشیدنش برای زایمان طبیعی ..