آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

...
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

گاه خسته می شوی .. دیگر ظرفیت هیچ چیز را نداری .. دلت می خواهد مانند پرنده بال بزنی و ساعتی را آزاد برای خودت باشی .. گاه درمی مانی دیگر نمی دانی چه کنی تا کمی آرام شوی ...

من سخت می گیرم یا سخت است برای همه ؟؟ می گویند خیلی می خواهی اصولی رفتار کنی .. می گویند بچه را هر طور بگیری بزرگ می شود .. قبول دارم هر طور بگیری بزرگ می شوی . حتی اگر بی مهری اش کنی . حتی اگر ساعتها نگاهش نکنی و فقط سیرش کنی و نیازهای طبیعی اش را برآورده کنی . حتی اگر بزنی اش باز هم بزرگ می شود . هرجور بگیری نهایتا بزرگ می شود .. 

ولی برای من این هرجور بگیری بی معناست ، حالا چه از نظر عده ایی سخت گرفته باشم و چه ساده ... 

گاهی احساس می کنم حس مادری ام خط خطی شده ... گاهی احساس می کنم بی مهرش کرده ام ... گاهی احساس می کنم کم می گذارمش ... گاهی احساس می کنم نگاهش ناراضی است ... گاهی احساس می کنم خوب نیستم و پشیمان است از انتخابش ... گاهی احساس می کنم ... و این همه گاهی احساس می کنم است که می شود فشاری که رفته روی شانزده و من دارم خودم را داغان می کنم زیر این همه فشار ..

حالا حتی به خودم ، احساسم و تلاشم شک !! که نه ، بدبین شده ام ، کافی است کسی در مورد چیزی مربوط به دخترکم اظهارنظری کند که کمی بوی چرا ، چطور یا فکر نمی کنی اینطور باشد بهتر است را بدهد ، دیگر خودم را قیمه قیمه می کنم .

من هر جور نمی گیرم ولی می دانم این میان دارم خودم را از پا در می آورم . 

انگار شده ام شیر ماده ایی که دلش نمی خواهد کسی چپ از کنار فرزندش رد شود که حتی پدرش هم اگر اخمی بکند یا بگوید وای باز هم شروع کرد مثلا به گریه ، من غران می شوم و می خواهم حتی او را هم بدرم که نگو ..