آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

دوستت دارم
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

همیشه تند تند می گذرد این ساعت لعنتی و نمی توانی حتی برای لحظه ایی اختیاری نگهش داری و بگویی این زمان را کندتر برو , این لحظات را دوست دارم در آن دمی بیشتر بمان , می خواهم بیشتر حسش کنم , بیشتر ببویمش و بیشتر نفسش بکشم.

انگار همین 29 دی ماه بود که ساعت ده و نیم صبح دم در دفتر ازدواج منتظرم بودی و من رسیدم و تو دستم را گرفتی و تمام پله ها را با هم دویدیم .انگار زمان را از دست می دادیم و در مقابل همه ی فامیل و دوستانی که حضور داشتند هر دو به پهنای صورتمان گریستیم زمان خواندن خطبه ، مانند عاشقانی که سالها فراق را تجربه کرده بودند در حالیکه تنها سالی بود که همدیگر را می شناختیم  و عمری عشق ..

حالا ده سالش هم تمام شد و وارد یازدهمینش شدیم و انگار همین دیروز بود ...

انگار همین دیروز بود که گل ماشین و دسته گل دستم را انتخاب می کردیم و هر دو رز گلبهی انتخابمان بود و هشت سالش گذشت ... 

انگار همین دیروز بود که دو خط قرمز را دیدم و فهمیدم نفر سومی هم در کار است و با هم ذوقش را کردیم و یک سالش گذشت از آن روز ... 

 

انگار همین دیروز بود که با شکم قلمبه ام نمی توانستم بخوابم و دخترکمان مرتب تکان تکان می خورد و سکسکه می کرد و اعلام حضور می کرد میان ما دو نفر ...

 

 انگار همین دیروز بود که تکان نخوردنش نگرانمان کرد و برای کنترل به بیمارستان رفتیم و همان شد که با آغوشی پر دو روز بعدش در راه خانه بودیم ...

انگار همین دیروز بود که اولین لبخندش را نثارمان کرد , انگار همین دیروز بود ..

و من چه دلتنگ تمام انگار همین دیروزها می شوم ..

حالا دیگر سالهاست در کنار همیم .. دیگر انگار با هم مخلوط شده ایم و تو من شده ایی و من , تو ..

حالا دیگر ما دو نفر نیستیم ..

حالا دیگر خانواده شده ایم .. من مادر و تو پدر .. 

همسرم

با تاخیر چند روزه از گرفتاری های مادری 

بدان و همیشه بدان که دوستت دارم ... هنوز هم همان شاهزاده ی سوار بر اسب همان سالهایی ... هنوز هم رویای منی ... هنوز هم تمام زندگی منی ... 

دوستت دارم و کاش بتوانیم این ساعت لعنتی را کندتر کنیم برای بیشتر با هم بودنمان . کاش آنقدر تند تند ندود .