آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

و خدایی که در این نزدیکیست ...
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

می توانم ساعتها نگاهش کنم . تمام صورتش را از برم . چقدر به پدرش شبیه است . عکس دو ماهگی پدرش را به هر کس نشان می دهم می گویند چه جالب عکس سیاه سفید گرفتی ؟؟ انگار خدا می دانسته دخترکم را روزی قرار است شبیه پدرش کند که نوزادی و کودکی همسر را آنفدر دلنشین کرده بود و چه ناز بوده این موجودی که حالا دختر من کپی برابر اصلش شده .

حالا خوب می دانم وقتی می گویند مادر بهتر از هر کسی فرزندش را می شناسد یعنی چه .. حالا من خوب می دانم این گریه اش از بی قراری است یا شیر می خواهد یا چرا لبش را برچیده و چرا و چرا و چرا ..

حتی اگر دو ساعتی بخوابد و از آغوشم دور باشد دلتنگش می شوم در حد در آمدن اشکم و من چه دل نازک شده ام از بعد از آمدنش . انگار اولین گریه اش آغاز گریه ی من بود برای هر چیزی . منی که سخت شده بودم و آسان اشکم نمی آمد .

برای هر اذیتی که می شود و هر پیجی که می خورد از دل درد , من هم درد را با تمام وجود احساس می کنم و با هر رفلکس معده اش من هم تمام وجودم از حلقم خارج می شود .خصوصا زمانی که از دهان و بینی با هم خارج می شود و دخترک معصوم من حس خفگی پیدا می کند و من باید بدون دلسوزی مادرانه محکم به پشتش بکوبم تا نفسش برگردد .

چه ماجرایی دارد این مادری . فقط تجربه اش باید کرد وگرنه هیچش نمی فهمی.

راستش را بگویم .. این مدت نمی دانستم چه بنویسم .. از لحظه های عاشقی یا از زمانهایی که دیگر نمی دانم چه کنم ؟؟ از لبریز شدن از انرژی از یک لبخند یا از چند شب نخوابی ها و بی حالی و منگی و از ترس خدای ناکرده خفگی زل زدن و زل زدن به صورتش ؟؟

می خواستم بنویسم این را هم به من سخت کرده ایی ؟؟ نمی شود کاری آسان شود برایم ؟؟

از اینکه زمانهایی به قول عسل ( اینجا مدرسه نیست ) سنجاق سینه می شود از بی تابی و ناآرامی ؟؟ یا از زمانهایی که می توانی ساعتها نگاهش کنی و لذت ببری از این همه معصومیت و آرامی ؟؟

کلا تصمیم گرفته بودم ننویسم . قهر کرده بودم با خودم و این صفحه و خدایم که هیچ کدام از داروها جواب نداده .

چرا باید از هر ده نوزاد هشت تایش به این رفلکس لعنتی دچار شوند همه اش به خاطر امواج لعنتیه پ ا ر ا ز ی ت . که چه ؟؟

پزشکش می گوید تا به غذا بیفتد بساط همین است و دارو داده و اینکه زاویه دار بخوابد و شیر بخورد و این هم خودش ماجرایی دارد . دخترک آنقدر وول می خورد که هیچ زاویه ایی را رعایت نمی کند و بعضی روزها دارویش را هم بالا می آورد و چند باره هم بدهی باز همین است و آنروز می شود روز جهانی بالا آوردن و من و خودش خیس خیس می شویم و دیگر لباس تمیز اندازه ایی برایش نمی ماند و اینها همه را جمع کتید با دست تنهاییه من . مادر باید به پدر رسیدگی کند . خواهری نیست . هیچ کس نیست , هیچ کس .

و زمانهایی می شود که آنقدر مستاصلم که فقط دقیقه ها را می شمرم تا کی همسر بیاید و من بتوانم یک لحظه بنشینم. آخر نوزادانی که رفلکس دارند به دلیل بالا آمدن شیر غلیظ شده و ماندنش در پشت حلقشان بی تاب شدید می شوند و فقط آغوش و راه بردن شاید آرامشان کند و زمانهایی هم می شود که آنقدر جیغ می زند که بعدش نمی خوابد از حال می رود و اکثر شبها تنها روی سینه که بخوابد آرام می گیرد و بالا هم نمی آورد و آن زمان هم باید نشسته باشم که زاویه اش رعایت شود .

من باید حتما در این دوره می آوردمش که درد و رنج بکشد ؟؟ زمانهایی می شود که مملو می شوم از سرزنش کردن خودم و آنقدر خودم را محاکمه می کنم بی وکیلی که دفاع کند که نهایتا کم می ماند حکم اعدامم را هم صادر کنم و خودم هم جلاد شوم و به دار بیاویزم خودم را.

یک کلام بگویم قاطی کرده بودم که چرا تنها دارویی هم که کولیکش را کمی آرام می کرد دیگر نیست . به جرات کل تهران را زیر پا گذاشتیم و دخترکم قربانی ت ح ر ی م شد .

تا اینکه آزی مهربان در اوج ناباوری من که یک بار در اس ام اسی نام دارو را گفته بودم  برایم در اصفهان پیدایش کرد و به من رساندش . حالا خوب می دانم چرا آنقدر مهربان است آزی . مگر می شود صاحب آن چشمان زیبا و پرانرژی , سرشار از مهر نباشد . وقتی حتی کسی را ندیده باشی بتوانی دلت برایش بلرزد و بخواهی کمکش کنی پس دلی از دریا داری .

آزی دنیا دنیا تشکر هم کم است برایت . از لطفت و هدیه ی زیبایت برای دخترکم سپاس . دوست عزیز مهربانم دوستت دارم .

من به خود می بالم .من دوستانی دارم که دستهای خدا می شوند گاهی . دوست عزیز دیگری هم برایم داروی دیگری فرستاده و همه همه , هر کس که می شنود محال است برایم جستجویش نکند و این یعنی که خدا در همین نزدیکیست با اینکه گاهی دلگیر می شوم از رنجی که یه کودکم روا داشته.

هر چقدر هم سخت , هر چقدر هم طاقت فرسا و رنج آور از رنجی که دلبندت می کشد ولی تنها یک لبخندش سرشار از نشاط و انرژی ات می کند و تنها نگاهش در زمان شیر خوردنش که زل می زند به چشمانت کافی است تا بتوانی باز هم شب را تا صبح بیدار بمانی . تنها آغوشش که همیشه باز است برای آغوشت کافیست تا تمام بی خوابی و نگرانی و کلافگی ات دور شود و زمانی که آن زبان زیبایش را بیرون می آورد که از شیرین کاری های جدیدش است و می خندد و نگاهت می کند کافیست که هزار باره عاشقش شوی ..

و مادری چه داستان عجیبیست  ..