آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

عزیز ترسناک من
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

گوشه ایی از بهشت در اطاق دخترکم است . پنج شنبه با مادر و همسر آماده اش کردیم . تک تک وسایلش را با عشق چیدیم و تمام مدت قربان صدقه اش رفتیم . مادر چندین بار اشک ریختند و همسر می آمد و می رفت و می گفت دخترم .

و من که با تمام اشتیاقم و با تمام ذوقی که می کردم دلهره تمام وجودم را گرفته بود . چیدن این اطاق یعنی نزدیک است آمدنش . یعنی نزدیک است تغییر بزرگ . یعنی نزدیک است مادری من ..

مادری من ... خدای من چقدر از این کار می ترسم . چقدر دلهره دارم که بزرگ شود و بگوید مادر خوبی نبوده ام , که بگوید کاش دختر من نبود , که بگوید کم گذاشته ام برایش و این جمله ی معروف مد شده بین همه را بگوید که من که نخواستم بیام شما من رو آوردین .

مادری برای من ترس دارد . شاید چون برایم ناشناخته است . از آن زمانهایی است که می خواهی بپری در دل ماجرایی که هیچ از آن نمی دانی .

مادری برای من یعنی اینکه دیگر بزرگ شده ام . تا این چند روز باور نداشتم 34 ساله شده ام و دیگر زمان خیلی چیزها برایم تمام شده و حالا باید باورش کنم که دیگر روال زندگی ام جور دیگر است .

مادری برای من یعنی عاشق موجودی بودن که برایم ناشناخته است . یعنی عزیزتر از خودم شود برایم . یعنی عزیز تر از همسر هم می شود ؟؟؟ عزیزتر از پدر و مادرم ؟؟؟

این شبها تنها آرام بخشم قبل از خوابی که نیمه است محکم در آغوش گرفتن همسر است . احساس می کنم خلوت دو نفره مان را از دست میدهم و این می ترساندم .

نمی توانم فقط بگویم واااااااای چه حس عاشقانه ایی . چه تغییر فوق العاده ایی . من بهشت زیر پایم است و ... از این کلیشه ها نمی توانم بگویم . احساس واقعی من ترس است . ترس از تغییرات . ترس از زایمان . ترس از همه چیز حتی لحظه ایی که برای آولین بار در آغوشم بگذارندش .

شاید ترسهایم به خاطر سخت بودن بارداری ام است . به خاطر پیش آمدن تمام آنچه در ذهنم هم نمی آمد و حالا می ترسم دوباره تکرارش را ..

شاید این ترس ها را همه ی مادران بار اولی دارند ولی فکر می کنند اگر به زبان بیاورند مادری شان ناقص می شود و زیر هزاران علامت سوال می روند چون از کودکی ما دختران را مادر بار می آورند و می گویند مادری یعنی عاشقی در حالیکه این کجا و آن کجا .

و من همیشه از ناشناخته ها ترسیده ام و حالا بیشتر دارد نمود می کند در من .

من دو نفره هایمان با همسر را عاشقم , من تنهایی و خلوتم را عاشقم , من از این همه تغییر ترسیده ام .

می توانم همان همسر قبل باشم بعد از آمدنش ؟؟ می توانم همان خود قبلی ام باشم بعد از آمدنش ؟؟می توانم همان دختر شر و شور و پر حرف و شیطان باشم بعد از آمدنش ؟؟ می توانم درگیر روزمره ها نشوم بعد از آمدنش ؟؟

 می توانم خودم را جا نگذارم پشت در اطاق عمل ؟؟

همسر کلی فیلم گرفت از چیدن اطاقش . از مادر . از تک تک وسایلش و با چنان عشقی حرف می زد که من حسرتش را داشتم . من اما حتی وحشت داشتم جلوی دوربین بیایم . اگر هم بودم سعی می کردم نقابم باشد و زیرش را نبینند .

من وحشت کرده ام .

به مادر گفتم می ترسم . می گوید ترس یعنی چه ؟؟ و من ساکت شدم آخر خودش آنقدر محکم است که ترس را معنی ندارد .

به همسر می گویم می ترسم . می گوید تو را می شناسم , محکمی  و به مادری کردنت ایمان دارم و ... .

من فقط نگاهش می کنم که چه خوش باورانه محکم بودن و مادری من را ایمان دارد .

می دانم عده ایی می گویند وقتی برای بار اول در آغوشت بگذارندش همه ی اینها را فراموش می کنی . باشد . آن زمان شاید فراموش کردم ولی حالا را چه کنم ؟؟؟ برای من تاریخ زایمانم شده آغاز دگردیسی ام , آغاز از پوسته در آمدنم و در یک پوست دیگری که نمی دانمش فرو رفتن ...

و من چقدر از این پوست انداختن و دگردیسی می ترسم ...