آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

بماند برای خودت
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

حالا که دلت می خواهد بنویسی و ذهنت پر از مطلب است کلمات به رقص در نمی آیند . مجبور می شوی بارها تایپش کنی و بعد به یک باره حذف ..

آخر سر می بینی ننویسیشان بهتر است . بهتر است فقط بگویی دخترک وزن گرفته و در سونوگرافی هفته ی گذشته به 2 کیلو و 158 گرم رسیده بود در سی و سه هفته و چهار روزه گی اش و این وزن ایده آلیست برای هفته اش .

بهتر است بنویسی دخترک روزی چند مرتبه سکسکه می کند و شکمت بالا و پایین می پرد و روز و شب هم ندارد و بعضی وقتها ساعت 3 نصف شب شروع می کند و تو یاد تیتراژ کارتون مستر هیکاپ می افتی که شکم مادرش در دوران بارداری بالا و پایین می پرید و خنده ات می گیرد از تلاش دخترکت که نیم ساعت مداوم نصف شب سکسکه می کند .

بهتر است بنویسی دخترکت بدجوری به ماساژ شرطی شده و تا شروع می کنی بر روی شکمت دست کشیدن خودش را آن زیر کلی این طرف آن طرف می کند که همه جایش ماساژ بگیرد و در دلت می گویی دخترم شد رقیب سخت من در ماساژ گرفتن .

بهتر است بنویسی شبها نمی توانی بخوابی . تورم داخل مجرای تنفسی ات به صد در صد می رسد و از دهان نفس کشیدن برایت مرگ است و همراه می شود با طپش قلب و گرفتگی های شدیدی در رحمت داری که یکدفعه از درد دولا می مانی و بی حرکت می شوی.

بهتر است بنویسی دخترک صبحها با پدرش بیدار می شود و آنقدر وول می خورد و تمام بدنش را با هم تکان می دهد تا همان نیمه خوابی که رفته بودی را هم از سرت بپراند و خوب که بیدارت کرد تازه خودش به خواب خوش می رود و آرام می گیرد و تو به شکمت دست می کشی و می گویی مادر جان همین را می خواستی عزیزم ؟؟

بهتر است بنویسی تکان هایش نبض زندگی است و وقتی آرام می گیرد دلهره می گیری و می گویی مادر جان یک حرکتی بکن تا آسوده شوم ..

ولی بهتر است از ترسها و دو دلی هایت ننویسی . بماند برای خودت ... .