آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

بمان
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

سلامت باش

بمان برایم

از آن در که وارد می شوم چشمم فقط به مبلی است که تو روی آن می نشینی و نگاهم فقط به لبخند توست و آغوشم تشنه ی آغوش گرمت و گوشم محتاج شنیدن دعای خیرت

می خواهم دخترم آغوشت را تجربه کند

می خواهم دخترم بویت را ببوید

می خواهم با همان نازهایی که مرا می دادی دخترم هم نازدار شود

می خواهم مادرم تا همیشه بخندد و مهربانی تان به هم را تا همیشه ببینم

می خواهم باشی

می خواهم باشی ...

---------------------------------------------------------

امشب تازه به من گفتند پدر اوضاع خیلی وخیمی داشته اند . هرچه روز قبل از عمل و در بیمارستان ساده کرده بودند برایم ، امشب چیز دیگری شنیدم

بعد از عملشان از حرف های دکتر به شک افتادم ولی مادر با ترفندهای خاص مادرانه توانستند همان که می خواهند را به من بقبولانند

امشب اما حکایت دیگری بود و آن را هم خود پدر لو دادند که قبل از بیهوشی صحبت های پزشک را شنیده بودند و من خیره به مادر و همسر مانده بودم که باز هم این دو نفر دست به دست هم من را از حقیقت دور کرده بودند

از هر دویشان سپاس..

این بار هم شد مثل همان اوایل بارداری ام که همسر چندین روز به ترفندهای مختلف نگذاشت منزل پدر بروم و خبر بارداری ام را بدهم و زمانی که رفتم با سر بخیه خورده ی پدر مواجه شدم و ...

---------------------------------------------

خدای من عزیز مهربانم

پدر ، مادر ، همسر و دخترکم  را برایم حفظ کن

آمین ...