آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

اصلا تو چرا ...
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

اصلا تو چرا خودت را نخود هر آش می کنی ؟؟

اصلا تو چرا برایت مهم می شود حال دوستت , پدرش , مادرش و خانواده اش بد است ؟ عمل کرده ؟ الان چطور است ؟ اصلا به تو چه ؟؟

اصلا تو چرا این احوال پرسی ها را برای خودت تکلیف می کنی و سیر و سرکه در دلت قاطی می شود تا بپرسی و خیالت راحت شود و آنوقت دیگران حتی زحمت پیامکی برای پرسیدن احوال پدرت را به خود ندهند ؟؟

اصلا تو چرا حتی وقتی کسی از نزدیکان دوستت به رحمت خدا می رود , دلت طاقت نمی آورد دوستت گریه کند و مرتب یا می روی یا اگر نشد مرتب تماس می گیری ؟؟

اصلا تو چرا همیشه می خواهی پطروس فداکار باشی و هوای همه را داشته باشی ؟؟

اصلا تو چرا حتی اگر باد به گوشت برساند دوستت غصه دار است یا نوشته ایی از غم از او بخوانی تکلیف می کنی به خودت تماس بگیری و از آن حال و هوا درش بیاوری ؟؟

اصلا هیچ کس درک نمی کند وقتی می خندی پشتش حرف زیاد داری و فقط می خواهی آن لحظه ات را فراموش کنی که در دلت آشوب است ؟؟

اصلا تو چرا حالت گرفته شد وقتی از پشت در اطاق عمل بعد از 5 ساعت که بالاخره پدر عمل شدند و دیدی شان ,‌ گوشی ات را چک کردی , دیدی بر روی موبایلت نه تماسی و نه پیغامی ؟؟

اصلا تو چرا توقع داری دیگران مثل خودت باشند ؟؟

اصلا تو چرا هنوز نفهمیده ایی نزدیکترانت فقط پدر و مادر و همسرت هستند و دوستی جز آنهایی که ریشه دارند و چندین ساله است فقط دوستیست ؟؟

و اینها همه مواخذه های خودم است که از دیروز درگیرش هستم  و نهایتا نتیجه گرفتم من اشتباه تا به امروز زندگی کرده ام . نتیجه ایی که بارها گرفته ام ولی باز فراموشش کرده ام . این بار می خواهم نکنم ...