آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

مانای شکمو
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

سرنگم را پر می کنم . یادم می آید یک واحد کمتر بکشم .

این بار در معاینه هایم پزشکم دعوایم هم کرده . می گوید نهایتا 6 هفته داری تا آمدن مهمانت و تو فقط سه کیلو اضافه کرده ایی و وزن دخترت یک کیلو و دویست است و این اصلا خوب نیست اگر حداقل چهار کیلوی دیگر اضافه نکنی . از دو هفته پیش تا حالا یک گرم هم بالا نرفته ایی و ...

من مانده ام دیگر چه بخورم ؟؟ اگر همین اندازه در روزهای عادی زندگی ام بخورم کلی گرد می شوم .

قندم هم جدیدا می افتد . نشانه ی خوبی است یعنی بدنم دارد به روال عادی اش بر میگردد و میزان انسولین را قرار شد یک واحد کم کنم و هووووووووورا اجازه دارم ناخنکی هم به شیرینی جات بزنم .

هیچ وقت در زندگی ام باربی نبوده ام ، چاق هم نبودم ولی ناپرهیزی کردنم در جاهای نامربوط جمع می شد و باید مراقب می بودم و هر از گاهی چشم غره های همسر و بعد گفتن اینکه ای عزیز شکموی من ، وقتی رفتیم مانتو بخریم غم باد نگیری ...

حالا اما حالی دارد برای خودش بخوری و چاق نشوی و همسر بگوید کم خوردی بازم بخور ...

 در نوع خودش تجربه ی بی نظیریست. خدا قسمتتان بکند . 

 

حالا روزی را هم خواهید دید که دوستی می آید به جای من می نویسد :

دخترک که به دنیا آمد بعد از مدتی مادرش ترکید از چاقی . یادش گرامی ...