آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

دیروزم
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

دوستی که زیبایی اش را دوست داری و دلت می خواهد فقط نگاهش کنی و چهره ی خندانش شادت می کند ..

که ساده ی ساده است درست مثل خودت و معذب نمی شوی در حضورش ..

که مهربان است و این را لازم نیست ثابت کند و تمام چهره اش فریادش را می زند ..

که وقتی شروع می کنی با او حرف زدن نمی دانی کی و چگونه وقت گذشت و افسوس می خوری چه زود تمام شد..

و

دخترکی که از گرسنگی (( فکش !! )) از دهانش بیرون می آید ..

وقتی دیگر از حرف بزرگترها حوصله اش سر می رود می گوید مامان شما گفته بودی هر کسی صبرش حدی دارد و الان مال من لبریز شده ..

وقتی به او بگویی جوجه ام که به دنیا آمد می دهم بغلش کنی می گوید هر وقت بزرگ شدم و تونستم بغلش کنم بغلش می کنم و اینگونه می فهمی که چه خوب تربیت شده و ای کاش در آینده هم دیگران همین نظر را در مورد دخترک تو داشته باشند..

موهایی که قسمتی اش را دم اسبی کرده و کلی دلبری می کند با آن رنگ خوشرنگش..

مردی که از کنار میزمان رد می شود و لپ دخترک را می کشد و می گوید واقعا خوردنیست ..

و من که ذره ذره ی غذایم را با طعم شیرینی او و مادرش می چشم ..

اینها همه شادمانه های دیروزم بود .

دوست زیبایم خوشحالم از دیدارت و امید به تکرارش را دارم .

--------------

در طول این هفته دو نفر از دوستان وبلاگی به من گفتند که از نظرشان من بسیار اصولی و طبق چهارچوب زندگی می کنم و بسیار آرامم و می ترسیدند ارتباط با من سخت باشد . برایم عجیب بود در حالیکه من بسیار شلوغ و شیطانم با آن خنده های بلندم که دایم باید همسر نگاهم کند که اینجا را کمی ملاحظه کن ...

 نظر شما هم همین است ؟؟

-------------

می خواهم بند ناف جوجه را بسپارم به رویان . نظرتان چیست ؟؟ تا به حال کسی بوده که در این مورد دچار مشکل شده باشد ؟؟