آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

گیجی
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

وقتی حوصله نداری ... 

وقتی هزار بار در طول روز از خودت می پرسی ‌(‌واقعا کار درستی کردم بچه دار شدم ؟؟؟ می تونم مادر خوبی باشم؟؟؟ می تونم این همه تغییر رو تحمل کنم ؟؟؟ ...) ...

وقتی شک می کنی به خودت و احساست ...

وقتی دیگر حتی تحمل انسولین های لعنتی را نداری و با هر بار تزریقشان فریادت در می آید آخر تمام دست و پایت به خاطر حجم بالای تزریق سه گانه در روز در این همه ماه سفت شده و دیگر دردناک است ...

وقتی می خواهی کاری انجام دهی که خوشحالت کند و ازین حال خارجت کند و هرچه فکر می کنی می بینی  هیچ چیز خوشحالت نمی کند ...

وقتی بی خود و بی جهت از هر کاهی کوه می سازی و به پای همسر می پیچی ...

وقتی دلت لک زده باشد برای عاشقانه هایتان , برای یک آغوش بی واهمه ...

وقتی فکر می کنی شاید یک سفر , یک دور شدن از این شهر روحیه ات را بهتر کند و پزشکت بگوید اجازه ی سفر نداری...

وقتی کودک درونت بهانه بگیرد برای تمام شیطنت های گذشته اش...

وقتی دلت به حال خودت و همسر و فرزندت بسوزد که هر سه گیر کرده اید این میان با این حال آشفته ی تو ...

وقتی احساس کنی همسر هم دیگر کلافه شده ...

وقتی در اطرافت که جستجو می کنی میان زنان باردار می بینی همه راحت تر از تو گذراندند و هیچ کدام درگیر این همه مشکلات هر روزه ی تو نشدند و باز یادت می آید تو هیچ چیز را آسان به دست نمی آوری و می گویی لعنت به من که اگر کمی نازک و ضعیف نشان می دادم خدا هم دل رحم تر می شد ...

وقتی شک می کنی به درست بودن مادر شدنت ...

وقتی خواب می بینی کودکت در آغوشت است و صبح دلتنگ بویش بیدار می شوی تمام معادلاتت به هم می خورد .