آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

خاک
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

من ریشه هایم در تو است . دوستت دارم با آنکه سالهاست از تو فاصله گرفته ام . هنوز بعد از این همه سال خواب هایم را در تو می بینم .

بارها و بارها در خیالم به بالکنت برگشته ام . به حیاطت . در تک تک اطاق هایت سرک کشیده ام . به دیوارهایت دست کشیده ام و آن پاسیوی همیشه پر گلت را آب داده ام .

خانه ی کودکی ام تمام خاطره هایت را با خود دارم .

تک تک پله ها و سنگهای حیاط بزرگ و زیبایت را از برم . حتی می توانم با چشم بسته بروم و پایم را بر روی خطوط میان سنگها نگذرام . نرده های طرح دار سفیدت با آن رویه ی قهوه ای , پنجره های کشویی و بالکنی که عاشقانه ی من بود و برف که می آمد ده نفر را هم که پدر برای پارو می آورد باز من اجازه پاروی بالکن را نمی دادم و تنها و تنها خودم می روبیدمش و نهایتا خسته که می شدم پدر اجازه داشت که دستی بر بالکنت بکشد.

زمستانها همه جایت سفید می شد , چه منظره ایی داشت , مادر هم برایمان آش می پخت و در آن سرما خوردنش چه لذتی داشت . همان روزگارانی که روزها به خاطر شدت برف مدارس را تعطیل می کردند و من شبها که می خواستم بخوابم به حیاطتت نگاه می کردم و می گفتم فردا صبح سفید باشی . می خواهم در خانه بمانیم و مادر هم باشد . مادر فرهنگی بودند و تعطیلی ها شاملشان .

باغچه های نازنینت ... تاک های موی آویزانت با آن انگورهای رنگ و وارنگ فراوان هر ساله ات , خرمالوهای خوشمزه ی زمستانه ات و آنهمه گیلاس و آلبالو ... هنوز طعمشان را احساس می کنم .

و من چه اندازه لجم در می آمد زمانی که مد آپارتمان سازی به جان این شهر افتاد هر چند روز یک بار برگه ایی می انداختند در حیاطتت که ساختمان ویلایی شما را مشارکتی می سازیم ... پاره اش می کردم مبادا کسی خیالش را هم بکند و باعث خنده ی پدر و مادر می شدم با این حساسیتم به تو .

اطاقم را عاشقانه دوست داشتم با آن پنجره ی بزرگ در بالکنش , رو به حیاط .. بارفیکسی که به چهارچوب درب اطاق بود و تابی قرمز به آن آویزان . از آنهایی که گرد بود و وسطش طناب داشت و بعضی اوقات خودآزاری ام می گرفت و آنقدر چرخ می خوردم دور خودم که حالم بد می شد .

تک تک آجرهایت برایم زندگی بود .

دوستت دارم خانه ی کودکی ام . حتی زمانی که دیگر پیر شدی و پدر یک روز همه ی ما را به دفتر خانه ایی برد و دانگ دانگت را به ناممان کرد و خودشان از آنجا کوچ کردند به یک جای کوچک تر و نزدیک تر به فرزندانشان... هنوز دوستت دارم خانه ی رویاهایم..

روزی که قرار شد بسازیمت اشک هایم نمی ایستاد و من تمام زوایای تو را بلعیدم که در خاطرم حک شود . دیروز مادر گفتند که طبقه ی اولت ساخته شده و .. من دیگر نمی توانستم حرف بزنم .. دیگر با آن شکل فقط در رویاهایم می بینمت . همان خانه ایی که در آن روانه ی خانه ی بخت شدم و با تو جشنمان را گرفتم .

با لباس سپید وقتی زمان وداع از پدر و مادر رسید و قرآن بر سرم گرفتند که بروم به دنبال اقبالم , من به جز غم جدایی از مادر و پدر , غم نبودن در تو را هم می خوردم .

حالا دیگر نیستی ولی خاکت برایم ارزشمند است . من نگهت می دارم ...