آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

لذت دیدار
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

قلبم تاپ تاپ می زد .به وضوح صدای ضربانهایش را می شنیدم . روزها را شمرده بودم تا به این روز رسیدم .

اولین تصویرش

دستش را در دهانش گذاشت .

چند لحظه بعدش

به راست چرخید . هر دو دست را زیر سرش گذاشت .دکتر فریور فرزانه می خندید . هرچه با این دستگاه سونوگرافی اش بر شکم من ضربه زد که بلکه جهتش را عوض کند نهایت کاری که کرد دست راستش را دراز کرد و دست چپ همچنان زیر سرش بود و پاهایش را باز و بسته کرد .

من در عین خنده صورتم خیس از اشک بود و همسر هم با چنان لذتی نگاه می کرد و تمام صورتش خنده بود که انگار تا بحال لذتی به این عمیقی نچشیده .

حدود یک ساعتی طول کشید تا تمام اجزای بدنش را دیدیم به غیر از ... . دخترم به هیچ وجه نشانش نداد و دکتر از روی تخمدانها گفت دختری سلامت . من عمدا از جنسیت صحبتی نکرده بودم که می دانمش , تا ببینم دکتر چه می گوید .

تاپ تاپ قلبش . لبها و چانه اش . دست و پای کشیده اش . قد بلندش که در هفته ی خودش نهایتش را داشت و 422 گرم وزنش . همه و همه ی اجزای بدنش و آن حالت خوابیدن که هر دو دستش را زیر سرش می گذاشت . خدای من ... شکر سلامتش .

سریع به خانه ی پدر رفتیم و باز هم با هم فیلم سونوگرافی و عکسها را دیدیم .

شب همسر به شکم من دست می کشد و می گوید دخترم عزیزم بابایی دستت رو از زیر سرت بردار دستت خواب رفت .

من هم در حالی که دارد خوابم می برد متوجه می شوم الگوی خواب دخترکم کاملا مانند خودم است .

من می گویم شبیه همسر است و همسر می گوید شبیه من و برادرم .

می خواستم از دخترم بپرسم مامان جان لطفا بگو دوست داری نامت را چه بگذاریم ؟؟

نشد ...