آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

ریشه
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

از عصر دلم شورش را می زد . تماس گرفتم جواب نداد . خانه اش را هم گرفتم جواب نداد . تا آخر شب صبر کردم و بعد پیغامی دادم . جواب داد پدربزرگم فوت کرده دارم میروم .. تماس گرفتم می گفت ریشه ام بریده شد و ...

سرن را می گویم ( خاکستر و بانو )‌ . پدربزرگ مادری اش بود و درست خاطرم هست که گفته بود اگر روزی نباشد دیگر پایش را به زادگاه مادری اش نمی گذارد ...

پدربزرگ بوی مادرش را می داد و بودنش قوت قلبش که هنوز نشانه ایی از مادر هست و خانه ایی امن که عیدها را بی دغدغه به یاد مادر آنجا باشد و خاطرات مادر را مرور کند...

دلم گرفت . می دانم که وقتی می گوید ریشه ام را بریده اند یعنی چه .. می خواهم صبور باشد یعنی امیدوارم صبور باشد .

.................................................................................

دیروز اولین سالروز تولدم بود که تنها بودم . همسر سفری سه روزه رفته و پدر و مادر هم سفری یک ماهه ... .

زمانی اوج بزرگ شدن برایم 18 سال بود و منتظر رسیدنش و روزی که 18 ساله شدم هرچقدر می خواستم احساس بزرگی کنم می دیدم نمی توانم , تغییری نکرده ام... حالا سی و چهار هم رسید ولی من هنوز همان دختر بچه ی شیطان آن روزهایم ...