آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

بعضی وقتهای مانایی
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

سرن (‌خاکستر و بانو ) مطلبی نوشته بود و در آن از بعضی وقتها نوشته بود و حس و حالش و نمی دانم چرا بغض من را ترکاند . دیدم من هم چقدر بعضی وقتها دارم . درست مثل امروز و دیروزم که از آن بعضی وقتهاست .

از آن بعضی وقتهایی که دلت گرفته است و نمی دانی چه مرگت شده و دست و پایت بی حال و حس است و گزگز می کند و کلافه ایی از خودت و حالت و نمی توانی حتی درست بخوابی از این همه کلافگی و صبح که او بغلت می کند می زنی زیر گریه و می گویی نمی دانم چم شده لوسم می آید ..

او می ماند و یک ساعتی دیرتر می رود تا تو حسابی لوس کنی خودت را و بعدش هم که می رود باز می زنی زیر گریه که چرا رفت؟؟

او می داند که وقتی می گویی لوسم می آید یعنی کار خراب است و حسابی حسابی کلافه ایی ..

از آن بعضی وقتهاست که هر چه هم تلفن خانه ات به صدا در می آید حوصله اش را هم نداری و فقط می شنوی پیغام هایی که گذاشته می شود . حوصله ی خودت را هم نداری چه برسد به حرف زدن در مورد اینکه خوبی یا نه . نه می توانی بگویی خوبم و نه می توانی بگویی هم نیستم .

از آن بعضی وقتهایی است که یاد حرف دوستت ویدا می افتی که وقتی گفتی شاید فرزندم مشکل داشته باشد .. متفاوت از برخورد همه ,  زد زیر خنده و گفت خب بچه ایی که تو مادرش باشی مشکل هم خواهد داشت و تو را هم به خنده انداخت و گفتی آره خب خل و چل می شه درست عین خودم .. و آن بعضی وقتها یاد این مکالمه که می افتی نمی دانی بخندی یا گریه کنی .. نکند کودکم هم به خودم برود و هی بعضی وقتها داشته باشد که یعنی پاک خل است درست مثل مادرش...

من را او تحمل می کند . اگر کودکم به خودم برود کسی هم هست که وقتی لوسش بیاید , بماند و لوسش را بکشد ... ؟؟؟ خل شده ام نه ؟؟؟؟