آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

یادداشتی به خودم
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

( حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن... )

سی و پنجت هم تمام میشود پنج بعد از ظهر .

تولدت مبارک دختر خردادی، دختر بهار، دختر روزهای سخت..

حتی مادری ات هم سخت است. کلا انگار زاده شده ای برای دست و پنجه نرم کردن.

تولدت مبارک..

میدانم دلت گرفته است . انگار قلبت را فشار میدهند.

میدانم.. برنامه ها داشتی برای تولد امسالت که برای اولین بار دخترکت را در آغوش داشته باشی ، با همسرت و خانواده ها عکسی جمعی بگیری و کیکی و شمعی و ..

میدانم.. امسال حتی اولین روز مادرت را لذت نبردی . سال قبل در اینروز آمینوسنتز کردی و دلهره سلامت دخترکت را داشتی و امسال دلهره ی سلامت مادر را ، درست در همان روز.. 

میدانم.. تازه اوضاع ریفلاکس دخترکت بهتر شده بود و تازه میخواستی با دل راحت از وجودش غرق لذت شوی که بیماری مادر دوباره افکارت را دگرگون کرد..

تولدت مبارک دختر روزهای سخت. تولدت مبارک..

...............

 

ممنون بهار که بودی، هستی . ممنون که این بار هم حتی در بیمارستان تنهایم نگذاشتی.

ممنون آفرین بانو و آزی جان که در وبلاگتان برایم نوشتید.

ممنون از تمام دوستانی که بودنشان را به هر نحوی نشانم دادند، با پیامی ، پیامکی یا تماسی. شادم از بودنتان.

ممنون نوای خوش نوایم که حجت را با دعا برای مادر انجام دادی و من بی آنکه بدانم دقیقا چه روزی برمیگردی ، همان شب خواب دیدم مادرم به حج عمره رفته است. ممنونم نوای زندگی.

جلسات درمان مادر شروع شده و من دلم گرم است به لطف خدا.. 

دعا یادتان نرود.