آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

دیوانگی
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

می خندد  بلند بلند , حتی زمانی که واکسن دو ماهگی اش را زده بودیم و درد داشت باز در بین بی حالی اش حرف که می زدی با او , می خندید و یا لااقل لبخند ملیحی تحویلمان می داد .

یاد گرفته ام از بس آزمون و خطا کردم که چه کنم که بالا نیاورد یا لااقل کمتر شود , چگونه شیرش دهم و بعدش هم نیم ساعتی نخوابانمش و زاویه ی خواب و شیر خوردنش را چظور رعایت کنم. چه بخورم و چه نخورم که پشت حلقش خلط جمع نشود . فهمیده ام مقدار زیادی هم به خوردن من بستگی دارد و غلظت شیرم این خلط  . از حق هم نگذریم دکتر باستانی زاده اوضاع را خیلی بهتر کرد با شربت زانتاکی که تجویز کرد و توصیه هایش. خدا عمرش دهد.

عاشق زبانش شده ام که مرتب بیرون می آوردش . عاشق لحظاتی شده ام که با پتویش درگیر می شود . عاشق زمانی شده ام که صورتم را به صورتش می چسباند و در کل صورت من فرو می رود و نمی دانم دنبال چه می گردد . عاشق دستش شده ام که زمان گرسنگی به جای گریه کردن فقط می مکدش و من می فهمم گرسنه است و اگر لحظه ایی سینه ام از دهانش خارج شود تند تند دستش را می مکد و طفلکی دخترم امیدوار است از انگشتش شیر بیاید. عاشق لحظاتی شده ام که تلاش شدیدی می کند برای صحبت کردن و کلی آوا از دهانش خارج می کند . عاشق عشوه هایش شده ام ,مخصوصا برای پدرش که خوب می داند باید برای او ناز کند و کلی پشت چشم نازک میکند برایش و خوب دلبری می کند . عاشق میان گریه  خندیدن هایش شده ام . عاشق دهان بی دندانش شده ام که وقتی نخواهد بازش کند که دارویش را بدهم با هیچ ترفندی هم بازش نمی کند که نمی کند . عاشق مژه هایش شده ام که روز به روز بلندتر می شوند و ببشتر فر می خورند. عاشق پاهای کوچکش شده ام که با آنها از روی من کوه نوردی می کند و نمی دانم می خواهد به کجا برسد .عاشق عشق لخت بودنش شده ام که صلا دلش نمی خواهد از حالت لختی خارج شود و وقتی لخت می شود کلی ذوق می کنذ. عاشق نگاهش شده ام زمان شیر خوردن که بارها و بارها همین نگاه اشکم را سرازیر کرده از معصومیتش . عاشق لحظاتی شده ام که گریه اش گرفته و در آغوش که می گیرمش انگار امن ترین جای عالم را پیدا کرده , چنان آرام می گیرد و فرو می رود در آغوشم که دلم می خواهد سالها در همان وضع بمانیم و من همین گونه غرق لذت شوم . عاشق اعتراض هابش شده ام به هر آنچه که اجباری دارد برایش .

نهایتا اینکه من عاشق شده ام. عاشقی یعنی دیوانگی . یعنی بتوانی ساعتها نخوابی . بتوانی باز همان کس را که اینهمه اذیتت کرده و بیدار نگهت داشته و ساعتها راهش برده ای و لالایی خوانده ایی و او نخوابیده و نگاهش که می کنی تازه به تو هم می خندد که مادر من زور توی کتم نمی رود و نمی خوابم یعنی نمی خوابم را باز بتوانی عاشق باشی . عاشقی یعنی شیدایی . مادری یعنی عاشقی و تمام اینها می شود 

 مادری یعنی دیوانگی , شیدایی و بی خود شدن .