آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

شراب عشق
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

دخترم خوابیده و این تنها فرصت است برای نوشتن .

 امروز یک هفته ایی می شود . عجله داشت برای آغوش مادر . جمعه شب گذشته حرکاتش کم شد و پزشکم گفت به بیمارستان بروم برای نوار قلب جنین . اوضاع خوب نبود . گفتند دیگر محیط رحم مناسبش نیست و به سرعت سزارین شدم .

تمام برنامه های از پیش تعیین شده ام جز رویان به هم ریخت . از فیلمبرداری زایمان بگیرید تا عکسهای بارداری که برای شنبه وقت آتلیه داشتم . می خواستم بیهوشی عمومی بگیرم ولی اسپاینال شدم به خاطر سلامت دخترکم . راس 22.30 صدای گریه اش آمد . صدای زندگی . صدای عشق جدیدی که مزه اش را هیچ گاه تجربه نکرده بودم .

به صورتم چسباندنش و من غرق بوسه اش کردم و برایش شعرش را خواندم و آرام شد . گفتم به پدرش نشانش دهید و بردندش .

من مادر شدم .

هنوز باورش نکردم . هنوز جنس این عشق را نمی فهمم . برایم غریب است . غریب است که اینقدر عاشق باشی که با درد شدید جراحی سرپا شوی که نبادا دلبندت گریه کند . از من بعید بود که فردای روز عمل بدون گرفتن دست پرستار خودم به راه بیافتم و در راهروی بیمارستان راه بروم و با اینکه جهنم را تجربه می کردم از درد باز به خودم بگویم تو می توانی برو ..

فردایش با پای خودم و دخترک در آغوشم از در بیمارستان خارج شوم و انگار نه انگار دردی دارم که در مغزم می پیچد .

اینها همه نشانه ی مادری است و من حالا مادر شده ام .

از میزان عشق همسر به دخترک در عجبم . هفت شب است پا به پای من بیدار است و تمام فکر و ذکرش دخترکش . با چنان عشقی برایش شعر می خواند و در آغوشش می گیرد و من احساس مست شدن می کنم از نابی شراب این عشق .

از همان روز اول منزل مادر آمدیم ولی تمام کارهای دخترک را سعی می کنیم خودمان انجام دهیم که برای خانه رفتن آماده باشیم .

آرزو می کنم تمام کسانی که دوست دارند این عشق را مزه مزه کنند لیوان پر شراب به دستشان داده شود و از هر جرعه اش مست شوند .

حس امروزم با دوران بارداری متفاوت است . عشقی که بعد از دیدنش داری با عشقی که به جنین ندیده ات داری هزار باره متفاوت است .

ممنونم سرن و آزی عزیز که برایم پست گذاشتید . ممنونم دوستان عزیزم که تبریک نوشتید . سرفرصت پاسخگوی تمام لطفتان خواهم بود .

 


 
مادر !!!!!
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

این منم

مادر !!!!

حمل کننده ی جنین ..

درد و رنجش قسمت من و نام خانوادگی ام حتی بی ارزش ..

سختی هایش نصیب من و حتی ولی قهری اش نه ..

شب نخوابی هایش سهم من و نام پدرش همه جا معتبر و می گویند فرزند ..

اگر تربیتش خدشه ایی داشت انگشت اتهامش به سوی من ..

اذن برای تصمیم های مهم زندگی اش از جمله ازدواجش به من بی ربط..

اگر روزی با پدرش دست همراهی خدا به هم بدهیم و هر یک به راه خود برویم باید بعد از هفت سالگی اش دو دستی تقدیمش کنم مگر بتوانم شرایط مزخرف قانون را ثابت کنم وگرنه تنهایی و حسرتش نصیب من ..

و این منم , مادر

کسی که نامش را به دوش می کشد ولی حتی به حرمت نامم در قانون کشورم ارزش ندارم ..

این همه سال شنیدم , قانونش را خواندم , درد تمام مادران مطلقه را برای حضانت فرزندشان دیدم و ..

ولی امروز اولین باری بود که لمسش کردم

برای قرارداد بانک خون (‌بند ناف جنین ) با همسر رفتیم , من اما آن وسط نخودی بودم . قرارداد را به همسر دادند و گفتند تمام صفحاتش را پر کنید و فقط شما امضا کنید , همسرتان می توانند در پر کردنش کمکتان کنند .

قرارداد با پدر کودک .. مادر کمک کند در پر کردنش !!! مگر پدر بی سواد است ؟؟ مگر پدر حتی روزی بار مرا به شکم گرفت ؟؟ درد مرا کشید ؟؟ ...

جالب ترش شرایط قرارداد بود بر اساس قوانین رایج کشور عزیزمان !!

اگر خدای ناکرده نیازی به استفاده از سلولهای بنیادی باشد به چه کسانی تحویلش میدهند ؟؟

خود فرد بعد از رسیدن به سن قانونی, ولی قهری ( پدر و جد پدری )‌ , قیم قانونی , وراث قانونی .

جالبش این است مادر نهایتا با نبودن این افراد ورثه قانونی محسوب می شود و نه ولی .. نه سرپرست ..

فیمش می توانم باشم در صورت خدای ناکرده فوتشان و یا بعد از طلاق و اثبات عدم صلاحیتشان که معمولا محال است و فقط تا قبل از ازدواج مجددم  ..

پس من کیستم ؟؟؟

فقط وارث کودکم !!!!

این یکی فقط اما و اثباتی ندارد ..

من مادرم اما ..

حتی پدر بزرگ پدری دخترم از من حقش بیشتر است ..